آرزو داری؟
وقتی 3-4 ساله بودم هر روز صبح به اميد يه روز تازه از خواب بيدار میشدم. با اشتياق پای برنامة تلويزيون می شستم و نهايت لذتم لحظهای بود که "پسر شجاع" شروع میشد. اگه اون روز پارک هم میرفتيم که ديگه آخرش بود... لحظة بزرگی بود اون روزی که دوچرخه سواری رو ياد گرفتم و بزرگتر بود روزی که تونستم بدون زمين خوردن 180 درجه دور بزنم...
هر روز که میگذشت آرزوها و خواستههامم بزرگتر میشدن بعد هم تحقق رؤيای مدرسه و ..... تا امروز.
الان که به عقب نگاه میکنم, میبينم که داشتن اين رؤياها و تحقق اونها زيبايي اون روزا بودن. در واقع شايد فقط رؤيا نبودن اهدافی بودن که من برای رسيدن به اونها لحظه شماری میکردم و اگه می تونستم تلاش می کردم. و اگه اونها رو نداشتم الان وجود نداشتم. چون اونوقت چيزی برای خوشحال شدن, برای ناراحت شدن, برای لذت بردن, برای احساس غرور کردن و برای احساس بودن کردن, نداشتم.
وقتی بزرگ بشی آرزوها و اهدافت تغيير میکنن ولی خوبه که کامل تر و پخته تر بشن . البته به شرطی که تو هم ياد گرفته باشی که هدف رو جای مناسب قرار بدی, اسلحة متناسب با توانت برداشته باشی و بعد از يادگيری فن تيراندازی, شليک کنی وگرنه تيرت همش اين طرف و اون طرف می افته و حتی نمی تونی پيداش کنی...
وقتی بچه بودم همش فکر میکردم آدمايي که بزرگ شدن, حساب شده عمل میکنن. می دونن دارن چیکار میکنن و حلا ديگه برای لحظه هايي که از دست دادنشون رو بارها تجربه کردن, برنامه ريزی دارن, فکر میکنن و خلاصه مسيرشون مشخصه و الان میدونن کجای راه هستن و میدونن چیکار کنن تا زودتر برسن. ولی تازگيها دارم آدمايي رو میبينم که بزرگ شدن ولی هنوز هيچی نمیدونن حتی نمیدونن که بايد راه برن چه رسد به مسير و اينجور حرفا ....
بچههای 2 ساله برای خوردن خوردن خوراکیهاشون از قبل نقشه میکشن يارو اصلا نمی دونه " از برای چه آمده و آمدنش بهر چه بود ..." !!!
ايجور آدما حال من يکی رو که به هم میزنن. واقعا بی مسئوليتی يه عده (حتی در قبال خودشون) شگفت آوره!!!
به نظر من اونا اونقدر کم جرأت و بی اراده هستن که حتی جرأت ندارن آرزو کنن. نظر شما چيه؟؟؟