مواظب ... باشين!! و سال ...

گاهی فکر می کنم فضايی که آدما اشغال می کنن، مربوط به جسم خاکيشون نيست بلکه مربوط به روحشونه... بعضی آدما روح خيلی بزرگی دارن ولی روح بعضی ها زياد بزرگ نيست و خيلی راحت تو جسمشون جا می گيره! ولی تو جامعه ای که اين همه آدم توش زندگی می کنن، برای اين همه روح جا نيست!  خيلی وقتا وقتی از کنار هم ديگه رد می شيم، بهم ديگه می خوريم (آخه جا خيلی کمه!)

بعضی از اين روحا از جنس سنگه... بايد يه سنگ سخت تر بهش بخوره تا بشکنه يا زخم بشه! ولی بعضی از اين روحا خيلی لطيفن! آدمو ياد ژله می اندازن!!! وقتی از کنارشون رد می شيم، حتی اگه فقط لمسشون کنيم، ممکنه وا برن چه رسد به تنه زدن و اين حرفا... اين دسته يه جورايی هميشه در عذابن! چون آدمايی که دارن تندتند دنبال کار و زندگيشون می رن، وقت ندارن که مواظب اينا باشن و حتی اونايی که اطرافشون هستن خيلی وقتا ناخواسته ممکنه بهشون تنه بزنن!!!

خوبه که اين روحای بزرگ و در عين حال ژله ای يه کم انعطافشون رو کمتر کنن و يه کم سخت تر بشن تا با کوچکترين برخوردی آسيب نبينن...

البته بد نيست همه ما يادمون باشه که آدما سختی های متفاوتی دارن و وقتی نمی دونيم سختی روح اطرافيانمون چه قدره، بهتره که هميشه يه کم مراعات کنيم تا به کسی تنه نزنيم... و اگه سهواً به کسی هم تنه زديم، يه کم صبر کنيم تا مبادا از روش رد بشيم و قبل از اين که اون ژله وا بره ازش عذر خواهی کنيم ... چون روحای ژله ای بيشتر از بقيه مهربون و پاک و شفاف هستن و از کنار ما هيچ وقت بی تفاوت رد نمی شن...  

خلاصه که مواظب ژله ها باشين!!!!

 

اين آخرين متن سال 84 بود... اميدوارم بتونيم به موقع، قبل از تحويل سال، خونه تکونیه دلمونو تموم کنيم... و امسال سر سفره هفت سين پيش کسانی بشينيم که پارسال و سالهای پيش هم پيش ما بودن و دعا کنيم که هميشه باما باشن... اميدوارم پيش کسانی باشيم که دوستشان داريم و دوستمان دارند و دعا کنيم که هميشه با ما باشن... چيزايی رو داشته باشيم که دوست داريم هميشه داشته باشيم ... و بتونيم همراه با بهار يه بار ديگه متولد بشيم و از نو شروع کردن رو تجربه کنيم  و سال نو بهونه ای باشه برای تولد اميدها و آرزوهای نو...

سلامت و شادو موفق باشين...

 

بسم الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب و الابصار                        يا مدبر الليل و و النهار

 

يا محول الحول و الاحوال                                   حول حالنا الي احسن الحال

سيب سرخ حوا !!!

سلام

 

گاهی اوقات آدم يه اشتباهايی مرتکب می شه که در تمام مراحل زندگيش هر لحظه که ياد اون اشتباه می افته پشيمونی همه وجودش رو پر می کنه ... حاضره همه دارو ندارش رو بده ولی بتونه زمان رو برگردونه به عقب و از يه مسير ديگه حرکت کنه...  قضيه سيب سرخ حوا ست. موقع خوردن لذت داره ولی ...

اين اشتباها کوچيک و بزرگ دارن... بعضی هاشون در حد يه خطای سهويه که با گذشت زمان فراموش می شن و اثری از اونا باقی نمن مونه ... ولی بعضی هاشون اونقدر بزرگند که آدم هر لحظه تصور می کنه همه زندگيش از همون نقطه نشت کرده، فنا شده و الان از همه چی تهی شده ... اين اشتباهات رو نمی شه کاريش کرد ( خدا صبر بده!!!) ... ولی بعضی از همين اشتباها اثرشون در حد يه خراش تو زندگی آدم باقی می مونه ... درد نداره ولی جاش برای هميشه باقی می مونه و چه بهتر که اصلا اين خراش ها ايجاد نمی شدن !!! در کل همشون يه ويژگی مشترک دارن !

 

" مثل يه سيب سرخ، خوشمزه هستن "

 

عقل سالم حکم می کنه که اگه می دونی آخر يه جاده طولانی به يه بن بست ختم می شه، بيخودی پا نشی شال و کلاه کنی و راه بيفتی به اميد اين که شايد يه معجزه اين بار اين جاده رو به بهشتی که تو می خواهی منتهی کنه ... ولی نمی دونم چرا آدما دوست دارن نصف بيشتر عمرشون رو به امتحان کردن و آزمايش کردن درستی چيزايی که قبلا برای ديگران اثبات شده، بگذرونن غافل از اين که عمر بشر اجازه نمی ده همه چيز رو امتحان کنه ... خيلی چيزا رو بايد از کسانی که قبولشون داريم، بپذيريم ... بدبختی اينجاست که آدما سمج تر از اين چيزان ... همه دوست دارن يه بار هم که شده افتادن تو يه چاه، پرت شدن از يه پرتگاه و حتی خوردن ميوه ممنوع رو امتحان کنن!!!

 

با اين سيبی که خورده شده چيکار می شه کرد؟؟؟؟

 

اينا رو بي خيال : چهارشنبه سوری مبارک !

" ارتفاع عمر" !!!

گاهي اوقات آدم از اتفاقايي كه براش مي افته گيج مي شه! اگه خوب باشه مي ترسه كه اين خوشي زود تموم بشه و اگه بد باشه هزار و يك فكر مختلف مي ياد سراغ آدم . مثلا چرا من؟ ... چرا فلان اتفاق؟ ... بايد چي كار مي كردم كه اينطوري نمي شد؟ ... چه تقصيري داشتم؟ ... تا كي ادامه داره؟ ... آيا ممكنه يه روز صبح از خواب بيدار بشم و همه چيز برگرده سر جاي اولش و خيلي چيزاي ديگه ...

ولي هميشه زمان به همه ثابت كرده كه صورت و باطن اتفاقات هميشه مثل هم نيستن. اونچه كه من ديروز ازش به عنوان يه اتفاق بد ياد مي كردم باعث شده كه من چيزايي رو ياد بگيرم و ببينم و حس كنم كه پيش تر نمي دونستم كه اصلا وجود دارن...  

هميشه مي گن " طول عمر" !؟ ولي من فكر مي كنم بايد بگن " ارتفاع عمر" !!! عمر آدما در مقياس زمان ارتفاع داره! چون هر روز كه مي گذره آدم از جايگاه مرتفع تري به ديروز نگاه مي كنه و هر ماه و سال كه مي گذره بهتر مي شه ماه و سال پيش رو ديد و اتفاقاتش رو درك كرد.

وقتي وسط خيابوناي شهر راه مي ري قدرت ديدت از قد و تجربت تجاوز نمي كنه ولي وقتي مي ري بالاي يه ساختمون بلند و يا وقتي كه از كوههاي اطراف به شهر نگاه مي كني، مي بيني كه  ارتفاع ساختمونا و ديوارهايي كه قبلا فكر مي كردي مي تونن تو رو ببلعن، خيلي ناچيزه! اوني كه فكر مي كردي يه برج بوده، الان هم قد انگشت دستت شده... اون گنبدي كه نمي دونستي چه شكليه، الان يه توپ كج و معوج و كوچولو شده... آدما و ماشينا هم كه ديگه اصلا ديده نمي شن و از اون سر و صداهاي كر كننده هم ديگه اثري نيست... فقط تو هستي و صداي باد و حرارت خورشيد و بوي گلهاي وحشي كه وجودت رو احاطه كرده... بهتر بگم : تو هستي و صداي خدا و گرمي حضورش و بوي عطرش كه تو رو در آغوش گرفته...

به نظر من همه مشكلات مثل همون آدما و ماشينا و ساختمونا و خيابونا هستن كه اگه از يه جاي يه ذره مرتفع بهش نگاه كنيم، ديگه ديده نمي شن و يا اونقدر كوچيك مي شن كه مضحك به نظر مي رسن... پس همه چيز فقط به زمان نياز داره تا اونقدر كوچيك بشه كه ديگه ديده نشه!!!

اينطوري شكست نمي تونه هيچ معني و مفهومي داشته باشه! شكست يعني درهم ريختن، يعني نااميد شدن و به همون حال باقي موندن. ولي هيچ چيزي ساكن نمي مونه! ما هر روز نسبت به روز قبل ارتفاع بيشتري خواهيم داشت و ممكنه فردا چيزايي رو ببينيم و اتفاقايي بيفته كه امروز قد ما بهش نرسيده!!!

ولي هميشه مي شه رفت و روي يه كوه ايستاد و صداي باد رو شنيد، هميشه مي شه گرمي خورشيد رو حس كرد و هميشه مي شه بوي عطر گلهاي وحشي رو استشمام كرد... حتي اگه ارتفاع عمرمون به اون حد نرسيده باشه، اگر و تنها اگر ما، بخواهيم!!!

 

چراغی که ...!!!

 

فرض کنيد يه فرقه ای مثلا بودايی و یا هر چيز دیگه ای ... (مثلا تو هند) معبد داشتن. بعد یه عده ی ديگه در حين جنگ داخلی و يا هر دلیل ديگه ای زدن درب و داغونش کردن !!!؟ بعد هم مردم طرفدار اون فرقه اومدن دوباره اون معبد رو (خيلی بهتر از اولی) بازسازی کردن. اون وقت هندی ها هم اون معبد رو داشتن و خرابی حاصل از جنگشون مرمت می شد و هم کلی توريست از جاهای ديگه می اومدن تماشا و هم طرفدار های اون فرقه روزی 100 بار می اومدن نذر و نياز ... جالبه نه؟!! يه تير و چند نشون!!!!؟؟؟؟

در اين صورت هندی ها خيلی خوش به حالشون می شد...

فقط اميدوارم  بين مردم اون قوم کسی شبا گرسنه نخوابه ... کسی از سرما نلرزه ... هيچ بچه ای کنار خيابون در حاليکه به ترازو کنارش گذاشته مشق ننويسه ... مردم يادشون نرفته باشه که گوشت چه مزه ای داره... هيچ پدر و مادری نباشه که شرمنده بچه هاش باشه ... کسی مرگ عزيزش رو در اثر یه بیماری معمولی نبينه... و اميدوارم اونا دخترک ها و پسرک های کبریت فروشی رو نداشته باشن که تو خيابون خودشونو با کبريت های نفروخته گرم می کنن و قلبشون با تموم شدن کبريت ها از طپش می ايسته...

 

يه سری هم اين جا بزنيد :

 

نوروز و گوگل