دولت عشق!!!

مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم!!!

 

اين متن رو خيلی وقته که نوشتم و دوست داشتم اينجا در موردش يه چيزايي بنويسم. ولی نمی دونستم که چی و چطوری!؟؟ فقط می دونم که با خوندن اين جمله خيلی چيزا برام تداعی می شه. مرده بودن... زنده شدن!... شنيدن ... ديدن ... لمس کردن... زلال شدن ... ايمان آوردن ... غرق شدن در ديده­ها و شنيده­ها و حس کردن­ها ... درک آوای وحی باد ... غرق اميد بودن... سليمان شدن ... و بعد! دوباره مردن ... تمرين کردن برای نشنيدن... تمرين کردن برای نديدن... کافر شدن ... غرق شدن در محيط ... برگشتن به مکتب آفتاب پرست­ها ... نا اميد شدن ... و آغاز دوره رو سفيدی شيطان!!!!

 

به همين سادگی و سرعت !!!

 

اينارو يادته؟

 

امشب در سر شوری دارم .......... باز امشب در اوج آسمانم ...... (نمی­دونم چرا و چطوری! ولی بوديم!!!)

 

شب آرام و بی صدا در تشويش کوچه­ها سرگردانم  .... با رويای پنجره با يک سينه خاطره بی سامانم ... يک شب مرا صدا کن از دست من رها کن اين جان خسته­ام را ....

 

...

 

...

 

...

 

... يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عند الله...

 

اون موقع می­گفتيم "مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه" الان هم همين رو می­گیم؟ اون موقع هر دو مون می­دونستيم کعبه کجاست!!! (هر چند که يه بار اشتباهی آدرس دادي !!!) ولی الان من مطمئن نيستم کجاست! تو می­دونی کجاست؟ نگو که تو هم نمی­دونی ... که اگه اين­طور باشه هر دومون رد شديم ... آخرين باری که دوتايی با هم رد شديم خيلی خنديديم ... يادته؟ ولی اگه اينطور باشه من ديگه خندم نمی­گيره!!!

وقتی بچه بودم و مامانم برام قصه می­گفتن همش می­ترسيدم جملشون که تموم شد بگن قصه ما به سر رسيد .... الان هم می­ترسم ... اگه تو يکی از اين امروزها اين جمله رو حس کنم چی می­شه؟!!!

 

می­گن " تو " همه جا هست! ولی نيست. من يه جايی جا گذاشتمش ... گمش کردم! يا تو اون بيابونا .... يا بين کوه­ها .... يا زير سايه همهمه اطرافيان ... يا لابلای صدای خنده­هامون ... يا توی اون راهروهايی که ديوارهاش آجرهای قرمز داشت ... و شايد هم زير تلی از سيب­های سرخ خورده شده !!! فقط يه چيز برام مونده : " بتخانه "!!! ديروز يه پری! در موردش حرف می­زد و من باور کردم که گمش کردم !!!

 

 

دزدی "بی خیال"

سلام " سال نو مبارک"

دوست ندارم اينجا از مطالب اينو اون دزدی کنم اونم اول سال جدید! (یعنی تا آخرش روزگار من باید با دزدی بگذره!!!!) ولی الان به جز اين شعر چيز ديگه ای تو مغزم نيست. البته يه کم دزدی در دزدی است چون از خيره به سازم می مونم دزديدمش!

دوباره رفتی و موندم ، با یه قاب عکس خالی
خودتو مثل همیشه ، باز  بزن به بی خیالی

من تو فکر با تو موندن ، تو همش به فکر رفتن
بی تو تعریفی نداره ،  روزای تنهایی من

حتی ساعت رو دیوار ، داره خوابتو میبینه
تو که نیستی حال و روز ، من و این خونه همینه

 کوچه خاطره ها رو ، پرسه میزنم دوباره
پسر شبُ صدا کن ، دختر ماه و ستاره

 

یادته شبی که تنها ، منتظر نشسته بودم
بی خیال رسیدی از راه ، نمیدونستی حسودم

دست تو دست یه غریبه ، از کنار من گذشتی
رفتی از خاطره بیرون ، دیگه پیشم بر نگشتی

پا گذاشتی روی قلبم ، رو تموم آرزوهام
اما با این همه غصه ، من هنوزم تو رو میخوام

 بی تو با خیال چشمات ، پرسه میزنم دوباره
پسر شبُ صدا کن ، دختر ماه و ستاره

 شعر : یغما گلرویی