من هميشه نوشتن خاطرات تو دفتر خاطرات رو خيلی دوست داشتم. دوباره خوندن  بعضی خاطرات واقعا لذت بخشه! ولی همش دوست داشتنی نيست. بعضی جاهای دفتر خاطرات پر از اشتباهاتی است که مرور مجدد اونها هيچ فايده­ای نداره! يکی می­گفت نبايد خاطرات رو نوشت... اگه خاطره­ای خوب باشه هيچ وقت فراموش نمی­شه پس حتی اگه ننويسی هم فراموشش نمی­کنی ... و اگه خاطره­ای خوب نيست و ناراحت کننده است، دليلی نداره که بخواهی زنده نگهش داری. بهتره هرچه زودتر فراموشش کنی. ولی حتی کند ذهن­ترين ادما هم نمی­تونن به اين راحتی هر چيزی رو فراموش کنن.

به نظر من دفتر خاطرات هميشه يه دفتر نيست! گاهی زمان، محلی برای ثبت خاطراته و گاهی هم مکان! زمان دفتر خاطرات خوبيه! ديگه نمی­شه ورقش زد و نوشته­هاشو دوره کرد! به مرور بعضی چيزاش فراموش می­شه!  ولی مکان اين ­طور نيست!  گاهی احساس می­کنم حتی هوايی که تو يه مکان جريان داره، خاطراتی رو که مربوط به اونجاست برای آدم تداعی می­کنه! من هنوزم بچگی­هامو تو جاهايی که بازی می­کردم، تو مدرسه­ای که درس می­خوندم و ... می­بينم. يا مثلا از بعضی جاده­ها که رد می­شم تمام خاطراتی که در دفعات متعدد عبور از اون مسير داشتم، برام مرور می­شه! خاطراتم هيچ وقت اونقدر بد نبودن که نخوام دوباره يادآوری بشه ولی دوست ندارم برام مرور بشن! دوست دارم يا تکرار بشن و يا محو بشن!

2 خرداد ، روزیه که قرار بعد از 3 سال برگرديم به راهروهايی که آجرهای قرمزدارن و دور يه حياط قشنگ چرخيدن. برگرديم به اون محيط وسيع و وحشی­ای که خيلی چيزا رو بهم ياد داد ... و ....

ولی من دوست ندارم! دوست ندارم يه بار ديگه سوار قطار بشم! دوست ندارم يه بار ديگه اون راهروهای قرمز رو ببينم! دوست ندارم يه بار ديگه رو اون صندلی­های چوبی بشينم! دوست ندارم اونجا چشمای غريبه­ها رو ببينم! دوست ندارم از  طبقه بالا گرانيت رو تماشا کنم! دوست ندارم چشمم به تخته بيفته! دوست ندارم با ديدن اون دروازه ياد "رستاخيز"  بيفتم...

چون می­دونم تو راهرو ها کسی نيست! روی صندلی­های چوبی کنارم کسی نمی­شينه!  تو گرانيت هم کسی قدم نمی­زنه! تو حياط بچه­ها کسی رو تو آب نمی­اندازن! زير دروازه "رستاخيز" هم کسی بستنی نمی­خوره! روی تخته کسی چيزی نمی­نويسه! دوست ندارم سوار قطاری بشم که هيچ­ آشنايی سوارش نيست.

 شيما، شبنم، ساناز، فاخته، شادی، شيما، پيام، احسان، پيام، داريوش، سيامک، حسن، سيد حسن، محسن، محسن، مسعود، حتی آرش! و خيلی­های ديگه اونجا نيستن. و اونايی هم که هستن، همکلاسی­های سابق نيستن! بين همه ما فاصله­ای به بزرگيه 3 سال ايجاد شده! و من دوست دارم همه چيز تو خاطراتم همون طور که بود، باقی بمونه!

دوست دارم واژه­های کلاس، راهرو، و اسم تک تک بچه­ها و  "يار دبستانی من    با من و همراه منی ..." ، همون خاطرات قديمی رو برام زنده کنن!

دوست دارم يه بار ديگه  شيما، شبنم، ساناز، فاخته، شادی، شيما، پيام، احسان، پيام، داريوش، سيامک، حسن، سيد حسن، محسن، محسن، مسعود و حتی آرش! رو ببينم ولی نه تو اون محل! تو يه محل جديد برای خلق يه خاطره­ی جديد برای دفتر خاطرات جديدم!