|
|
|
|
|
امشب شب تاسوعاست. يه بار ديگه رسيد... ياد شب تاسوعای سال 81 بهخير. اون روز اول خط بودم حالا رسيدم به آخرش... هنوز جرأت نمیکنم برگردم و به عقب نگاه کنم میترسم چيزی نداشته باشم. اونوقت چيکار کنم!!!فردا هم ميشه شب عاشورا. بازم يادش بهخير... شيما تو که اينارو يادت نرفته؟ نگو که نه! اون روزا يکی شدن خيلی آسون بود ولی الان يادم نيست معنيش چي بود. ما بوديم , خدا بود, دشت خدا بود و صدای دعا... شيما اون شب رو چکنويسامون نشسته بوديم؟ يادته؟ الان هم رو چنکنويسام نشستهام... ولی چکنويسام کاغذايي پر از فرمولهای درهم و برهم نيستن.. اين چکنويس خيلی فرق داره.. خيلی هم ارزش دارن... البته داشتن... چون از دست رفتن... الان فقط چکنويسن...ُدرهم و برهم اند ولی قشنگن... اون شب صدای نوحه اتاق رو پر کرده بود... الان هم پر کرده.. نساء رو يادت میياد؟ سنی بود ولی کم نمیآورد...اون شب نم نم بارون میاومد.. الان هم داره میياد... بزن باران که دين را دام کردند... شيما يادته اون شب چقدر از دست اونی که نوحه و دعا میخوندحرص خوردیم؟ الان هم از بيرون داره صدای اراجيف میياد...ای کاش اينا رو نمیگفتن و میشد رفت نشست تو جمعشون... " برای از بين بردن يه حقيقت لازم نيست به اون حمله کنی... کافيه ازش بد دفاع کنی..." فکر میکنم داریم بد دفاع میکنيم. ولی یه چیزی خیلی جالبه!!! با وجود اینکه مدتهاست داريم بد دفاع میکنيم و مدتهاست که آدما ديگه از اينکه نسبت به همه چيز کافر بشن، نمی ترسن و میشن، هنوزم اين روزا حرمت دارن!!!ُشايد هم علتش همت اونایی است که تو این روزا از خودشون خالی میشن و برای اینکه یه بار دیگه لذتش رو بچشن، هر سال این مراسمو برگزار میکنن... به عده هم قیمه اش رو میخورن و اونا هم به خاطر قیمه هميشه پایه هستن... ولی شايد هم "حقیقت" خيلی ! بزرگ بوده... ولی اونایی که تو این روزا به اوج رسیدن رو تجربه میکنن، احتمالاً گوشاشونو میگيرن تا يه سری چرت و پرتهارو نشنون.. شيما! صدای ماشينای جاده رو میشنوی؟ ولی اگه چشماتو ببندی حتماً سوز باد بيابونو حس میکنی!! بالای سرت رو هم نگاه کن... آسمون سفره اشو دوباره چيده، مثل هر شب... با آية الکرسی بهش نگاه کن... نگو که يادت رفته... من میرم بيرون کنار حصار... تو نمیآيی؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:57 توسط سحر
|
|
||