|
|
|
|
|
چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم گه از آن سوي كشندم ؛ گه ازين سوي كشندم ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر بده آن باده جاني زخرابات معاني بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي شعر : مولانا |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:20 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
سه هفته پيش برای یه ماموريت رفته بودم طرفای "“مهران”" ! بماند که من برای چی رفته بودم... بعد از برگشتنم بايد گزارش ماموريتمو می نوشتم ولی يه چيزایی رو نتونستم تو گزارش بنويسم ... اينجا می نويسم که يادم نره “مهران” يعنی چی . من تا حالا مناطق جنگی رو ندیده بودم ... هرچی ديده بودم مربوط به فیلمای تلویزیون بود. برام جالب بود که چرا این همه تو دانشگاه بچه ها با تورهای بسیج می رن مناطق جنگی! همش فکر می کردم که چی! آدم مگه دیونه اس که دو روز تعطیل رو بکوبه بره جنوب و یا جبهه های غرب!!! اونم تو اون هوای گرم! وقتی از ایلام خارج شدم، به کل یادم رفته بود که دارم کجا می رم. داشتم جاده ی نه چندان قشنگ ایلام – “مهران” رو تماشا میکردم که یهو یه سوراخ به قطر 4/0 متر رو دیدم که تابلو زده بودن " سنگر رزمندگان" !!! باورم نمی شد!! اونجا بچه به زور میرفت تو چه رسد به یه آدم بزرگ! و از هم بدتر که هنوز 40 کیلومتری به “مهران” مونده بود! یعنی روزی خط جبهه اینجا بوده؟! اردوگاه های نظامی تو تمام مسير بودن! با تانک های سوخته، نفر برهای سوخته و زنگ زده و .... سنگرهای خاکی! ایرانی ها در طول جنگ در طول این 40-50 کیلومتر مرتب در حال عقب نشينی و پيشروی بودن! تو اون آب و هوای گرم و خشک تصور پياده شدن از ماشين مشکل بود چه رسد به اينکه بخواهی سنگر درست کنی، بخواهی بجنگی، ماهی یه بار هم نتونی دوش بگیری، آب اونقدر گرم باشه که نتونی بنوشی، لباس مناسب نداشته باشی و هميشه تو ديد جایگاه های نگهبانی دشمن که دورتادورت رو گرفته باشی و .... بدتر از همه که یه لحظه هم احساس آرامش نکنی و درد بی خبری از عزيزانت ديوونت کنه! آدم اونجا احساس شرمندگی می کنه. شرمندگی از اينکه به اندازه ی اونا نتونستيم برای حفظ خاکی که داريم زحمت بکشيم ، به اندازه ی اونا شجاع نبوديم ، به اندازه ی اونا توفيق نداشتيم ، به اندازه ی اونا حق مالکيت نداریم و ... و احساس شرمندگی از اينکه نمی دونيم اونا کجان؟! از اينکه حتی چشم ديدن برتری بچه های اونا رو اونم با یه سهميه ی 5% تو کنکور نداريم! شهر “مهران” شهر قشنگ و آبادی بود. ولی بوی خون می داد. شهر اصلی “مهران” کاملا با خاک یکسان شده بود و شهر جديد دوباره بازسازی شده بود. من اونجا اردوگاه های تخريب شده رو ديدم ، من اونجا سنگرهای باقی مانده رو ديدم ، من پوکه های فشنگ هایی رو که برای حفظ یک یا چند زندگی شلیک شده بود کنار سنگرها ديدم ، من گذرگاهی رو دیدم که شاهد کشته شدن ده ها انسان به دست منافق ها بوده .... من “مهران” رو ديدم! خاک “مهران” با ارزش ترين خاکی بود که تا حالا روش راه رفتم . تصور اين که اين خاک با چنگ و دندون حفظ شده و تصور خون هایی که روی اين خاک ريخته شده ارزشش رو برام صد برابر می کرد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:11 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
||||
|
رمضان مبارک! |
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:55 توسط سحر
|
|
|||||