تبليغاتX
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
دفتر خاطرات قفل شکسته !

سلام

 

هفته گذشته هفته پر ماجرايي برای من بود. البته اگر تاریخ تولدم مشخص می شد، حتما هيجان انگيزتر می شد. اول هفته مهسا زنگ زد و گفت که یه دوست (اسم مستعار) می خواد در رابطه با موضوع پایان نامش با چند نفر مصاحبه کنه و ... منم که خراب اين چيزام... خلاصه با دوتا از دوستام دوان دوان رفتيم که با ما مصاحبه بشه!!!

اولش احساس کردم خيلی مضحکه! راستش موقع جواب دادن به بعضی سئوالا خندم می گرفت چون دردی که در موردش صحبت می کرد، اون قدر قديمی و مأنوس بود که ديگه يادم رفته بود يه درده!!!

اولين سئوال اين بود:

" آيا ما دچار بی هويتی فرهنگی هستيم؟" یه ذره هم فکر نکردم. " بعــــــــــــله" !!! هستيم ... وقتی يادم افتاد که به جز يه عيد نوروز، چهارشنبه سوری و 13 به در چيزی که مشخصه فرهنگی خاصی باشه ندارم، بيشتر مطمئن شدم که الکی حرف نزدم... به جز اينا نه چيزی دارم و نه سعی می کنم که داشته باشم؟!

جدا من ايرانی هستم يا يه مسلمان و يا يک آذربايجانی؟ متعلق به قوم هستم يا متعلق به کشور و يا متعلق به دنيای بدون مرز؟؟؟؟؟

اگر متعلق به قومم پس عناصر سازنده فرهنگ قومی من کجاست و چرا نمی تونم استقلال داشته باشم! اگر متعلق به کشور هستم ، 3000 سال تمدن... و فقط 3 روز ملی که درست آداب و رسوم اونا رو هم نمی دونم؟!!

اگر  متعلق به دنيای بی مرز هستم پس جای من تو اون دنيا کجاست؟ فرهنگ من تو کدوم رديف نشسته؟ پيش کدوم فرهنگ ها قرار گرفته؟؟

اصلا اگه الان يکی از من بخواد که فرهنگم رو براش توضيح بدم، بايد بهش چی بگم؟ به جز چندتا آثار باستانی که نصفشم موقع کشف کردن داغون شده، ديگه چی دارم؟؟

قبول، موسيقی ما فوق العاده است. ولی يه ذره هم انعطاف نداره. ديگه چی دارم؟ از آداب و سنن گذشته چی دارم؟ اصلا گذشته يعنی کی؟؟؟ قبل از اسلام و يا بعد از اسلام؟؟ قبلش که يه مدت هخامنشی بود و يه سرزمين بی انتها و بعد کم کم روم و فرهنگ رومی و ... بعد از اسلام هم که همه چی رفت زير سلطه قوم عرب و بعدش هم مغول و بعد هم کشورهای ديگه و ...( البته جا داره از انگليس به طور ويژه سپاسگزاری کنم!!!)  و آنقدر همه چيز رو تحريف کردند و آنقدر به ملت طاعون زده مصيبت کشيده توسری خور تلقين کردند که واقعا باور کردن که هيچی نيستن و نياز به يه راهنما!!! دارن تا حتی يادشون بده چه طوری نفس بکشن، چه طوری غدا بخورن، چه طوری لباس بپوشن!، چه طوری حرف بزنن و چی بگن، چه طوری بنويسن و چی بنويسن، چه طوری خونشونو گرم کنن، چه طوری خونشونو خنک کنن و ....چه طوری ببينن و دم نزنن، چه طوری بشنون ولی گوشاشونو بگيرن و چه طوری همه چيز رو بفروشن (از آدم و حرمت و عزت نفس گرفته تا خاک)...  

پس اون دوره ها هم زياد خبری نبوده... ولی يه چيزایی بوده که فقط مال ما بود. يه سنت هايی بوده که بی حکمت هم نبودن. ولی الان ديگه نيستن. مهم نيست که مال کدوم دوره و حکومت و ... بوده. مهم اينه که اين سنت ها و رسوم چه تأثيری تو زندگی امروز ما می تونه داشته باشه. حداقل می تونيم يه چيزايي رو جمع و جور کنيم و به اونايي که پشت سرمون دارن ميان نشون بديم تا بدونن به يه جايي تعلق دارن که می تونن اونقدر بهش مفتخر باشن که دنبال هر فرهنگی راه نيفتن. چيزايي که مستقل از زمان و سياست باشن و هميشه باقی بمونن... تقصير ماهاست که دوست نداريم به خودمون زحمت بديم و حتی اون تکه های شکسته رو جمع کنيم. بازم منتظريم يه راهنمای خيرخواه بياد و دست نوازش بر سر ما بکشه و هر کم و کسری ای که داريم تأمين کنه و بعدش هم زود بره که کسی نگه اينا از خودشون چيزی ندارن.!!!!!!!!؟

 

*********************************************

خلاصه ... بعد از اون بله ی بی درنگی که گفتم يه کم وجدان درد گرفتم. روز بعد و روزهای بعد داشتم دنبال چيزی می گشتم که مظهر یه ايرانی باشه. چيزی که بشه به همه نشون داد و بهش افتخار کرد. ولی چيزی پيدا نکردم! همه چی يه جورايی بوی غربت داشت. البته شايد موضوع يه فرسايش گريز ناپذير باشه ... مثل فرسايش سنگ ها در شرايط آب و هوايی مختلف! يه کم قضاوت مشکله ولی کاش فرسايشی در کار نبود...

در کشاکش اين اوضاع و احوال درام که داشتم دنبال يه چيزی برای جلسه بحث بعدی می گشتم که حرف اولم رو نقض کنه، Valentine’s Day  از راه رسيد.... علی رغم اين که از مدتها قبل زمزمه روز "سپندار مذگان " تمام اين شبکه رو گرفته بود، روز Valentine تو خيابونا جا واسه راه رفتن نبود. خوبه که رسانه ها تبليغ خاصی نمی کنن وگرنه چیییییی می شد!!!!!!!!!!!!!!!!

ديدن دسته های گل و هديه در دست مردم زياد جالب نبود... البته هنوزم بايد خدا رو شکر کنيم که شب کريسمس بابا نوئل تو خيابون نديديم ( من که نديدم ) خدايا شکر!!! ( البته شايد بابا نوئل منتظره به جای حاجی پيروز بياد... )

امروز 29 بهمن روز سپندار مذگان بود و من به همه!!! کسانی که تونستم ( بی مناسبت و با مناسبت) تبريک گفتم تا حداقل يه ذره وجدان درد بگيرن.

ما هنوزم چيزايی داريم که اگه يه ذره ترميمشون کنيم می شه بابتشون جشن گرفت و يه روز شاد داشت. ممکنه به شيکی مناسبت های ديگه نباشن و گرد کهنگی رو نشه به اين راحتی از روشون پاک کرد... ولی مال ما هستن و ما خودمون ايجادش می کنيم... ( بابا!!! فضانوردی که نيست... نوک سوزن تعهد و اصالت می خواد)

به نظر من بحث اون شب ما در مورد فرهنگ و هويت و ... سر و ته نداشت و نمی شد براش آغاز و پايان قائل شد. ولی داشتن اينا فقط يه خودباوری منطقی و بدون غرض و منصفانه می خواد که گاهی اوقات زود زود تو ذهن ما ايرانی ها گم می شه...

 

دوست عزيز موفق باشی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:19  توسط سحر  | 

امشب شب تاسوعاست. يه بار ديگه رسيد... ياد شب تاسوعای سال 81 به­خير. اون روز اول خط بودم حالا رسيدم به آخرش... هنوز جرأت نمی­کنم برگردم و به عقب نگاه کنم می­ترسم چيزی نداشته باشم. اونوقت چيکار کنم!!!فردا هم مي­شه شب عاشورا. بازم يادش به­خير... شيما تو که اينارو يادت نرفته؟ نگو که نه!

اون روزا يکی شدن خيلی آسون بود ولی الان يادم نيست معنيش چي بود. ما بوديم , خدا بود, دشت خدا بود و صدای دعا...

شيما اون شب رو چکنويسامون نشسته بوديم؟ يادته؟ الان هم رو چنکنويسام نشسته­ام... ولی چکنويسام کاغذايي پر از فرمول­های درهم و برهم نيستن.. اين چکنويس خيلی فرق داره.. خيلی هم ارزش دارن... البته داشتن... چون از دست رفتن... الان فقط چکنويسن...ُدرهم و برهم اند ولی قشنگن... اون شب صدای نوحه اتاق رو پر کرده بود... الان هم پر کرده.. نساء رو يادت می­ياد؟ سنی بود ولی کم نمی­آورد...اون شب نم  نم بارون می­اومد.. الان هم داره می­ياد...

 

بزن باران که دين را دام کردند...

 

شيما يادته اون شب چقدر از دست اونی که نوحه و دعا می­خوندحرص خوردیم؟ الان هم از بيرون داره صدای اراجيف می­ياد...ای کاش اينا رو نمی­گفتن و می­شد رفت نشست تو جمعشون...

" برای از بين بردن يه حقيقت لازم نيست به اون حمله کنی... کافيه ازش بد دفاع کنی..."

فکر می­کنم داریم بد دفاع می­کنيم. ولی یه چیزی خیلی جالبه!!! با وجود این­که مدتهاست داريم بد دفاع می­کنيم و مدتهاست که آدما ديگه از اينکه نسبت به همه چيز کافر بشن، نمی ترسن و می­شن، هنوزم اين روزا حرمت دارن!!!ُشايد هم علتش همت اونایی است که تو این روزا از خودشون خالی می­شن و برای اینکه یه بار دیگه لذتش رو بچشن، هر سال این مراسمو برگزار می­کنن... به عده هم قیمه اش رو می­خورن و اونا هم به خاطر قیمه هميشه پایه هستن... ولی شايد هم "حقیقت" خيلی ! بزرگ بوده...

ولی اونایی که تو این روزا به اوج رسیدن رو تجربه می­کنن، احتمالاً گوشاشونو می­گيرن تا يه سری چرت و پرت­هارو نشنون..

 

شيما! صدای ماشينای جاده رو می­شنوی؟ ولی اگه چشماتو ببندی حتماً سوز باد بيابونو حس می­کنی!! بالای سرت رو هم نگاه کن... آسمون سفره اشو دوباره چيده، مثل هر شب... با آية الکرسی بهش نگاه کن... نگو که يادت رفته... من می­رم بيرون کنار حصار... تو نمی­آيی؟؟؟

 

" مرز در عقل و جنون باريک است کفر و ايمان چه به هم نزديکند... "
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:57  توسط سحر  | 

تو يکی از روزايي که برای خيلی چيزای بيخود جوش می­زدم و حرص می­خوردم, يکی که خيلی دوستش دارم و حيف که اينجا رو نمی­خونه, جمله­ای رو گفت که هيچ وقت فراموش نمی­کنم " هيچ اتفاق مهمی تو زندگی آدم نمی­افته و اگه هم افتاد, مهم نيست.." اون روز با توجه به مقتضيات شرايطی که داشتم, اين جمله رو تعبير کردم. راست می­گفت ... در برابر عظمت خدا, من, تولد و مرگ من هيچ چيز ديگه­ای اهميت نداشت...هيچ چيزی ارزش ناراحت شدنو نداشت... اصلاً هيچ چيز ارزش هيچ چيز رو نداشت..اين جمله خيلی چيزا رو برای من عوض کرد.. و کاش اون شخص الان اين رو می­خوند تا بهش می­گفتم که چه چيزايي رو مديون اين توصيه اون هستم...بگذريم...

اگه قسمت دوم اين جمله رو حذف کنم, يه جور ديگه معنی داره . " هيچ اتفاق مهمی تو زندگی آدم نمی­افته" معمولاً بعضی از ماها برای هرکدوم از خواسته­ها و آرزوهامون يه تعريف و يه ذهنيتی داريم و منتظريم که اون آرزو, همون شکلی که تو ذهنمون ساختيم, يه جايي تو اين دنيا تقديممون بشه... مثلاً يه سال ديگه فرشته­ها خواسته­ی x منو داخل يه جعبه قشنگ بسته بندی کنن, بيارن دم در خونه و طی مراسم باشکوهی (اونقدر باشکوه باشه که من بتونم عظمت نزول رو ببينم!!!) تقديم کنن... در اين صورت من راضی و خوشحال خواهم بود و شايد اگه يه ذره کوتاه بيام!!! بتونم اعتراف کنم که به خاطر داشتنش خودمو خوشبخت می­دونم....!!!!!!!!!!!!! ولی الزاماً  " يه اتفاق مهم روی نخواهد داد" همه اونچه که ما مي­خواهيم, ذره ذره داره هر روز اتفاق می­افته و ما نمی­بينيمش و همچنان منتظر يه اتفاق بزرگ هستيم...ولی اتفاق بزرگی وجود نداره... همه چيز داره به طور تدريجی پيش می­ره و هر از گاهی که ما چشمامونو باز می­کنيم, فکر می­کنيم فلان اتفاق غير مترقبه است و شگفت زده و گاهاً بهت زده می­شيم چون وقوع تدريجی اونو نديديم... و اگه اون روزی که قراره چشم باز کنيم دير از راه برسه, فکر می­کنيم که خواستمون عملی نمی­شه و نشدنيه... در نتيجه نا اميد می­شيم.. هيچ اتفاق مهمی نمی­افته چون همه اتفاقا دارن يواش يواش می­افتن. فقط کافيه که نگاه کنيم و ببينيم که جهت حرکت کجاست... يه قطره­ی بارون که روی قله کوه می­افته, ممکنه از هر سمتی جاری بشه که اين جهت بسته به خواست خودش, حرکتش و وضعيت شيب­ها متغيره ولی بالاخره به پايين می­رسه...

خوبه زودتر اين حرکت تدريجی رو ببينيم... اين­طوری ديگه دلمونو خوش نمی­کنيم که بارون از زمين به سمت آسمون بره چون به تدريج می­بينيم که جاذبه­ی زمين همه چيز رو به سمت خودش می­کشه... اين­طوری ديگه از برآورده نشدن دعاهامون نااميد نمی­شيم چون مي­بينيم که نشانه­ها در چه جهتی حرکت می­کنن و مهم­تر از همه : چرا در اون جهت خاص قرار گرفته­اند...

اين­طوری ديگه نه کسی از شدت خوشحالی سرمست می­شه و نه کسی از شدت ناراحتی ديوونه می شه... اينم زياد خوب نيست... بي­خيال... من که چشمامو می­بندم... « به قول يه نفر!!! : غم دنيا رو بي خيال ، غصه فردا رو بي خيال  و ...»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 22:49  توسط سحر  | 

امروز بارون قشنگی می­باريد. برکت خدا به سمت شهر جاری بود. ولی دلم می­خواست به خدا می­گفتم يه ذره شيرِ آب رو ببنده! آخه فشارش خيلی زياد بود... چترم داشت سوراخ می­شد!!! تو بارون آدم منظره­های جالبی می­بينه. ولی من هنوزم موندم تو کفِ اون درياچه­هايي که تو خيابون­هايي که شيبی حدود 4-5% داشتن, جمع شده بود.!!!

تازه به مقصد رسيده بودم و داشتم تو صندلیِ نه چندان راحت اونجا می­شستم که يکی از دوستام يه SMS جالب برام فرستاد که باعث شد 4-5 دقيقه­ای حسابی هواسم پرت بشه.

« عشق زير باران ايستادن و با هم خيس شدن نيست, عشق اين است که يکی برای ديگری چتر شود و او نفهمد که چرا خيس نشد!!!؟»

نمی­دونم بگم قشنگه يا نه. ولی فکر کنم يه ذره ايراد داره! يه ذره هم نه... خيلی زياد...

به نظر من عشق از خود خالی شدن و با همة وجود به صورت معشوق در اومدن و ...(از همون چيزايي که حافظ و مولانا و ... می­گن) است. و اينا مربوط به آدما نمی­شه. يه جور حالت ماورای احساس بشريه! آدما اونقدر ظرفيت ندارن که اينقدر از خودشون مايه بذارن و کسی هم ظرفيت پذيرش اونو نداره!!!

اصلاً عشق و مفهوم اون تو دنيای سه­بعدی ما نمی­گنجه. شايد اگه تو فضای n بعدی زندگی کنيم, يه جايي اون گوشه موشه ها عشق رو بتونيم ببينيم...

اگه قرار باشه کسی برای کسی چتر بشه و اون هم نفهمه که چرا خيس نشد, بايد گفت يکی خودشو قربانیِ خيس نشدن ديگری کرده چون نابينا بوده و نتونسته حقايق رو ببينه و اونی هم که زير چتر خيس نشده, از نابينايي و ... اون سوء استفاده کرده... اگه کسی بينا باشه, هيچوقت با حماقت و يا از روی ترحم فداکاری نمی­کنه...خودشو مثلِ موشِ آب کشيده بکنه که چی!!؟ که به کسی که اصلاً اونو نمی­بينه ثابت کنه که عاشقشه؟ يا به خودش ثابت کنه که آدم فداکار و مهربون و ... است؟؟؟

آدما فطرتاً هميشه در حالِ داد و ستد هستن. اگه کسی چيزه می­ده و يا برای کسی کاری انجام می­ده, در برابر توقعی داره و يا حداقلش به­خاطرِ اينه که خودش احتياج داره فکر کنه آدمِ مفيد و فوق­العاده و ... است. حتی والدين هم به بچه­هاشون علاقه دارن چون در درجة اول هر انسانی احتياج داره کسی رو با تمامِِ وجود دوست داشته باشه و براش پدر و يا مادر باشه. پس ديگه نياز به مثال و شرحِ بيشتر نيست و قضية عشق در فضای سه­بعديه ما منتفي می­شه. دوست داشتم برای دوستِ خيلی عزيزم اين جملة شريعتی رو می­نوشتم:

 

« خدايا به هرکه دوست می­داری بياموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

  و به هرکه دوست تر می­داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است»

 

به نظرِ من بهتره آدما يا با هم خيس بشن و يا نوبتی چتر بشن و اونی هم که چتر بالایِ سرشه بدونه که چتر بخاطر خيس نشدنِ اون خيس شده و وقتی نوبتش رسيد, اونم سعی کنه که نذاره ديگری خيس بشه... نظر شما چيه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 21:39  توسط سحر  |