|
|
|
|
|
سلام ! به بعضی آدما اگه بگی که تصور کن يه خط به يه دايره مماسه ... نمیتونه تصور کنه انگار اصلاً مغزش مانيتور نداره!!! ولی برعکس يه عده اونقدر قدرت تخيلشون بالاست که میتونن توی ذهنشون دنيا رو با همة بزرگيش, همون طوری که دوست دارن, بسازن!!! يکی در مورد کارش خيالبافی میکنه, يکی در مورد درس خوندنش, يکی در مورد دوستاش, يکی در مورد خانوادش, يکی در مورد کسی که عاشقشه (فکر میکنه که عاشقشه!)و يکی هم در مورد همه اينا ... يه دنيای جديد میسازه بعد هم بساطشو برمیداره و ميره تو اون دنيا... ديگه فقط جسمش اينجا باقی میمونه. چشماش بازه ولی نمیبينه, گوشهاش شنواست ولی تيک تيک ساعت و خيلی چيزای ديگه رو نمیشنوه, يه دنيا حرف برای گفتن داره ولی لب از لب باز نمیکنه و ... ولی تو خيالش : يه دنياست, خودِ اونِ و همه چيز هم طبق مراد او... ولی اگه ما میتونستيم غير مادی و مثل روح زندگی کنيم, مطمئناً خدا چند کيلو خاک و گِل رو معطل ما نمیکرد؟! ما آدميم و جسم داريم و جسممون رو در کنار روحمون داريم. نياز داريم وقتی خوشحال میشيم, از شادی بالا پايين بپريم و پايکوبی کنيم... نياز داريم وقتی ناراحت میشيم گريه کنيم و گرمی و شوری اشک رو روی گونههامون احساس کنيم... نياز داريم کسانی رو که دوست داريم در آغوش بگيريم... نياز داريم برای بهدست آوردن خواستههامون بدويم, خسته بشيم, 100 بار نااميد بشيم و 101 بار اميدوار و وقتی بهش رسيديم, همه سختیها رو يه جا فراموش کنيم... ولی مگه تو رويا ميشه؟؟؟ تا کی میشه تو رويا زندگی کرد؟؟؟ تا کی میتونيم از آدمای دوروبرمون بت بسازيم و با اونا زندگی کنيم؟؟؟ اين طوری ممکنه يه روز که يه تلنگر خواب خرگوشی ما رو بهم میزنه, ببينيم که همه چيز رو فدا کرديم. نه تنها به چيزی نرسيديم, هر آنچه رو هم که داشتيم از دست داديم. بدترين چيزی که میشه از دست داد اونايي هستن که ما براشون همه چيز بوديم ولی ما نديديم که اونا هستن... اونايي که به خاطر ما تو عالم واقعيت خيلی چيزا رو زير پا گذاشتن و گذشتن و ناديده گرفتن و ما با بستن چشمامون به عالم واقعيت اونا و عظمت و شکوه وجودشون رو نديديم... ممکنه اون چيزی رو که تو رويا ساختيم تو واقعيت هم داشته باشيم ولی دلمون نخواد که ببينيمش و يا يه چيز ديگهای بخواهيم... خدا کنه اون روزی که از خواب بيدار میشيم خيلی دير نشده باشه... شايد الان هم دير شده باشه ؟!! ولی اگه به جای اينکه خواستههامونو به دنيای تخيل منتقل کنيم, همين جا بيشتر تلاش کنيم, يه ذره بيشتر جرأت و اراده کنيم و خودمونو لايق داشتن خواستههامون بدونيم, میتونيم چيزايي رو که میخواهيم تو دنيای واقعی بسازيم. حتی خيلی قشنگتر از رويامون! چون اگه تو حرکت کنی همه بهت کمک میکنن و تو هم میتونی داشتههاتو لمس کنی و بهشون افتخار کنی... بیشک حتی اگه همين حالا هم از خواب بيدار شيم و شروع کنيم به ساختن, به خاطر تمام لحظههايي که تو عالم رويا و خيالات هدر داديم, افسوس میخوريم. خب ديگه سحر, بيدار شو!!! شما چی؟ بيدارين؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 12:2 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی 3-4 ساله بودم هر روز صبح به اميد يه روز تازه از خواب بيدار میشدم. با اشتياق پای برنامة تلويزيون می شستم و نهايت لذتم لحظهای بود که "پسر شجاع" شروع میشد. اگه اون روز پارک هم میرفتيم که ديگه آخرش بود... لحظة بزرگی بود اون روزی که دوچرخه سواری رو ياد گرفتم و بزرگتر بود روزی که تونستم بدون زمين خوردن 180 درجه دور بزنم... هر روز که میگذشت آرزوها و خواستههامم بزرگتر میشدن بعد هم تحقق رؤيای مدرسه و ..... تا امروز. الان که به عقب نگاه میکنم, میبينم که داشتن اين رؤياها و تحقق اونها زيبايي اون روزا بودن. در واقع شايد فقط رؤيا نبودن اهدافی بودن که من برای رسيدن به اونها لحظه شماری میکردم و اگه می تونستم تلاش می کردم. و اگه اونها رو نداشتم الان وجود نداشتم. چون اونوقت چيزی برای خوشحال شدن, برای ناراحت شدن, برای لذت بردن, برای احساس غرور کردن و برای احساس بودن کردن, نداشتم. وقتی بزرگ بشی آرزوها و اهدافت تغيير میکنن ولی خوبه که کامل تر و پخته تر بشن . البته به شرطی که تو هم ياد گرفته باشی که هدف رو جای مناسب قرار بدی, اسلحة متناسب با توانت برداشته باشی و بعد از يادگيری فن تيراندازی, شليک کنی وگرنه تيرت همش اين طرف و اون طرف می افته و حتی نمی تونی پيداش کنی... وقتی بچه بودم همش فکر میکردم آدمايي که بزرگ شدن, حساب شده عمل میکنن. می دونن دارن چیکار میکنن و حلا ديگه برای لحظه هايي که از دست دادنشون رو بارها تجربه کردن, برنامه ريزی دارن, فکر میکنن و خلاصه مسيرشون مشخصه و الان میدونن کجای راه هستن و میدونن چیکار کنن تا زودتر برسن. ولی تازگيها دارم آدمايي رو میبينم که بزرگ شدن ولی هنوز هيچی نمیدونن حتی نمیدونن که بايد راه برن چه رسد به مسير و اينجور حرفا .... بچههای 2 ساله برای خوردن خوردن خوراکیهاشون از قبل نقشه میکشن يارو اصلا نمی دونه " از برای چه آمده و آمدنش بهر چه بود ..." !!! ايجور آدما حال من يکی رو که به هم میزنن. واقعا بی مسئوليتی يه عده (حتی در قبال خودشون) شگفت آوره!!! به نظر من اونا اونقدر کم جرأت و بی اراده هستن که حتی جرأت ندارن آرزو کنن. نظر شما چيه؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 21:40 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره سلام. خوبي در و ديوار بلاگم؟ امروز ياد يه فيلمی افتادم. فكر ميكنم اسمش " ديگه چه خبر" بود. داستان يه خواهر و برادره كه خواهره شلوغ و سر به هوا بود و برداره يه مخترع بود. يه روز برادره يه چيز باحالي اختراع كرد. يه دستگاه بود كه وقتي دكمه اشو فشار ميداد، مي تونست حرف دل همه رو بشنوه. كاش برادر منم مخترع بود!!! اي كاش اين اختراع واقعي بود و مي شد فهميد آدمايي كه هر روز از كنارشون رد مي شيم و يا اطرافيانمون به چي فكر مي كنن. نگران چي هستن، از چي خوشحال مي شن ، از چي ناراحت مي شن، و ... اصلا چرا يه دستگاه اين كارو بكنه؟ كاش ميشد به جاي اين كه قيافه آدما رو مي ديديم، دلشونو مي ديديم و آدما دقيقا بر اساس اوني كه دلشون مي خواد رفتار مي كردن و مجبور نبودن به واسطه عقلشون، روي دلشون پا بذارن. اون وقت شايد 90% ماها يه طور ديگه زندگي ميكرديم و يه طور ديگه فكر ميكرديم. فكرشو بكن اگه آدما دلشون با چشمشون با فكرشون با عملشون يكي بود چي مي شد.... ديگه تو دنيا هيچ جايي براي دروغ، براي خيانت براي خودخواهي، براي تكبر، براي تظاهر، براي تهمت، براي تنفر، براي سو تفاهم و خيلي چيزاي ديگه باقي نمي موند. ديگه نمیتونستن خودشون و ديگران رو گول بزنن, ديگه کسی جرأت نمی کرد کسی رو مسخره کنه چون همه مي تونستن ذات واقعي هم ديگه رو ببينن و ديگه هيچي به جز يه رنگي معني نداشت. تفاوتر بين آدما وجود نداشت و فقط ذاتشون اونا رو از هم متمايز میکرد. حتما كائنات هم در مقابل چنين يه رنگي اي كم مي ياره... اون وقت مجبوره همه چيزايي رو كه دوست داري به سمتت سوق بده و همه اون چيزايي رو كه دوست نداري ازت دور كنه. تو كتاباي اجتماعي هم فقط صحبت از يه نوع حكومت مي شد: حكومت عشق بر عشق !!! درست مثل روز ازل . شايد الان هم بشه ... اگه يه روز دلمون با زبونمون با چشمامون با فكرمون با عملمون با آرزوهامون يكي بشه اون وقت مي شه درچند دقيقه ! عاشق شد و يه عمر عاشق موند، مي شه در چند دقيقه دوست شد و يه عمر دوست موند، مي شه ناراحتي هاي ديگرون رو ديد و حداقل تا وقتي فراموشش كنن باهاشون همراه شد، مي شه خيلي راحت به هر كسي اعتماد كرد و مطمئن بود كه پشيمون نمي شي، مي شه همه رو براي هميشه زيبا ديد و مي شه خيلي سريع اونايي رو كه دلشون رو از اهريمن هديه گرفتن، براي هميشه دور كرد , مي شه حقيقت رو ديد و براي هميشه نگهش داشت.... اگه آدما يادشون بياد كه هيچ چيزی ارزش اونو نداره که براش دروغ بگن، رياكاري کنن، اونچه كه تو دلشون هست پنهون كنن, بدبين نا اميد باشن. و اگه به ياد بيارن با اين کارا چه چيزي رو از خودشون دور ميكنن شايد يه فكري براي خودشون بكنن و يا حداقل شايد تصميم بگيرن كه با خودشون رو راست باشن و اجازه بدن که ديگران هم با اونا رو راست باشن! ای کاش آدما يادشون نره که هر کدومشون يه روزی به خاطر بعضی چيزا پا رو دلشون گذاشتن و درد اون لحظه رو فراموش نکنن ... کاش منم اينا رو يادم نره!!!! پشت دريا شهريست كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است.... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 19:14 توسط سحر
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
مي خوام بنويسم ولي الان وقتشو ندارم ... ولي ميام و مي نويسم....
مثل همون روزايي که دفتر خاطراتمو مي نوشتم...
واي که چه قدر دلم براي اون روزا تنگ شده.......
کودکي جا مانده توي کوچه ها کاش مي شد کودکي را تازه کرد
مثل درس فارسي درس علوم بار ديگر کودکي را دوره کرد
اين يه موضوع انشا بود... اون روز چيز زيادي براي نوشتن نداشتم... ولي امروز براي اين موضوع خيلي چيزا دارم...
مثلا:امروز با سالهاي رفته بر باد ياد تو کردم اي عروسک .....
برميگردم...
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 16:10 توسط سحر
|
|
||