تبليغاتX
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
دفتر خاطرات قفل شکسته !

 

سال نو مبارک

اميدوارم  سالی خوب در پيش داشته باشید.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

 

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:2  توسط سحر  | 

 

سال نو مبارک

اميدوارم  سالی خوب در پيش داشته باشید.

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

 

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 14:1  توسط سحر  | 

بعد از یه غیبت کبری، سلام!

چند روز پیش دکتر الهی قمشه ای یه بحث جالبی می کرد! می گفت قدیما وقتی کسی یه شعر رو می خوند کلی به وجد می اومد ولی الان وقتی آدم یه کتاب شعر از این شاعرهای امروزی رو می خونه پر از جملات نا امید کننده است....

 

شاید دلیلش این باشه که امروزه مشکلات خیلی بیشتر از گذشته شده و روح شادی از بین رفته! نمی دونم! شاید هم دلیلش اینه که امروزی ها بیشتر از دست و پا زدن توی مشکلات لذت می برن! در واقع به جای حل کردن یا فراموش کردن مشکلات، شیرجه می زنن توش!

 

یه استادی می گفت برای حل مسئله باید سوار بر مسئله شد نه داخل مسئله.

 

 

 

دریاب دمی که با طرب می گذرد!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 18:45  توسط سحر  | 

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند
در نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من
از دورن من نجست اسرار من


سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست

آتش است این بانگ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید
پرده هاایش پرده های ما درید

همچو نی زهری و تریاقی که دید؟
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟

نی حدیث راه پرخون می کند
قصه های عشق مجنون می کند

محرم این هوش جز بی هوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو:"رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست"

هرکه جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

درنیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید_ والسلام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:3  توسط سحر  | 

این متن بازم یه دزدیه!!! نمی دونم هم از کجا دزدیدم!!! صاحبش اگه خوند حلال کنه!

كشتي در طوفان شكست و غرق شد.
فقط دو مرد توانستند به سوي جزيره كوچك بي آب و علفي شنا كنند و نجات يابند.

دو نجات يافته ديدند هيچ نميتوانند بكنند، با خود گفتند بهتر است از خدا كمك بخواهيم.
دست به دعا شدند.براي اين كه ببينند دعاي كدام بهتر مستجاب مي شود به گوشه اي از جزيره رفتند.

نخست از خدا غذا خواستند.
فردا، مرد اول، درختي يافت و ميوه اي بر
آن، آن را خورد.
سرزمين مرد دوم چيزي براي خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم
خواست، فردا كشتي ديگري غرق شد،
زني نجات يافت و به مرد رسيد.
را نداشت. در سمت ديگر، مرد دوم هيچكس .

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذاي بيشتري
خواست، فردا، به صورتي معجزه
وار، تمام چيزهايي كه خواسته بود به او
رسيد
مرد دوم هنوز هيچ نداشت

دست آخر مرد اول از خدا كشتي خواست تا او
و همسرش را با خود ببرد
فردا كشتي اي آمد و در سمت او لنگر
انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزيره
 برود.

پيش خود گفت، مرد ديگر حتما شايستگي نعمت
هاي الهي را ندارد، چرا كه در
خواستهاي او پاسخ داده نشد
پس همين جا بماند بهتر است.

زمان حركت كشتي، ندايي از آسمان پرسيد:
چرا همسفر خود را در جزيره رها ميكني؟
پاسخ داد:
اين نعمت هايي كه به دست آورده ام همه
مال خودم است، همه را خود
درخواست كرده ام.
درخواستهاي او كه پذيرفته نشد، پس لياقت اين
چيزها را ندارد.

ندا، مرد را سرزنش كرد:
اشتباه مي كني. زماني كه تنها خواسته او را
اجابت كردم، اين نعمت ها به
تو رسيد.
مرد با حيرت پرسيد:
از تو چه خواست كه بايد مديون او باشم؟.
از من خواست كه تمام خواسته هاي تو را
اجابت كنم.

بايد بدانيم كه نعمت هامان حاصل درخواست هاي
خود مانيست،
نتيجه دعاي ديگران براي ماست.

شاد و سلامت باشيد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:59  توسط سحر  | 

امروز داشتم چندتا از اجراهای "ريچارد کلايدرمن " رو گوش می کردم. یاد ذره بینی افتادم که وقتی می گیریم جلوی آفتاب نور رو متمرکز می کنه تا حدی که می تونه کاغذ رو بسوزونه. انگار سازها ذره بین هایی هستن که تمام صداها رو از دنیای اطراف ما، از آدما، از کائنات می گیرن و متمرکز می کنن... قدرت امواج رو تشدید می کنن تا به فرکانس آستانه شنوایی ما برسه و بشنویم ... بعضی آهنگا اونقدر شادن که چاره ای جز رقصیدن باقی نمی ذارن و بعضی ها اونقدر حزن انگیزن که اشک ریختن هم از سنگینی احساسی که القا می کنن، کم نمی کنه...

امروز وقتی داشتم به سمت خونه می رفتم از میون آدمای مختلفی رد می شدم... برام خیلی جالب بود که نوای موسیقی ای که گوش می کردم با قیافه آدما همخونی داشت! انگار اون موسیقی عصاره احساسات اونا بود.! کم نبودن قيافه هایی که با "Love In Winter " همخونی داشتن... نمیدونم!...

 

همیشه نزدیک شدن به اول فروردین منو می ترسونه... نمی دونم چرا؟! شاید دلیلش ترس از تولد باشه و شاید هم ترس از مرگ! نمی دونم کدومشه! سخترین مرحله در راه بیرون اومدن از عدم، قدم گذاشتن به دنیای وجوده... بقیه اش هم سخته ولی شاید به اندازه قدم اول سخت نباشه... می ترسم از این که امسال که همه دوباره متولد می شن، من متولد نشم. می ترسم نتونم از چیزایی که در "دیروز" ها برای خودم ساختم دل بکنم. می ترسم نتونم دوباره با الگو گرفتن از دیروز برای فردا کاری بکنم... می ترسم فردا چیزی نباشه که دیروز آرزو شو داشتم... می ترسم فردا چيزایی رو نداشته باشم که امروز دارم...

دلم می گیره از دیدن آدمایی که اونقدر تو دیروز و امروز و ... گم شدن که نمی دونن قراره چند روز دیگه همه با هم یه بار دیگه متولد بشیم... دلم می گیره از دیدن آدمایی که دوست ندارن دوباره پای سفره هفت سین بشينن چون همه کسانی که دوستشون دارن و پارسال کنارشون نشسته بودن، امسال نیستن ... دلم می گیره از دیدن اونایی که دوست ندارن دوباره متولد بشن چون "امید " ی براشون باقی نمونده... و خوشحالم برای کسانی که اونقدر "امید" و "آرزو" و "آرمان" دارن که دارن برای چشن تولد دوباره ی خودشون ثانیه شماری می کنن...

اميدوارم سال نو بهونه ای باشه برای نو کردن فکرمون، آرزوهامون و مسیر زندگیمون... اميدوارم همه ما بتونیم امسال سر سفره هفت سين در کنار عزیزانمون باشیم و با کوله باری از بهترین اندوخته ها، بتونیم یه بار دیگه لذت "متولد شدن" رو بچشيم...

 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 20:54  توسط سحر  | 

سلام

اين بار بعد از یه غیبت 2 ماهه برگشتم!!! این 2 ماه خیلی جالب بود! هر روزش پر از اتفاقاتی بود که به نحوی ازش جا می خوردم!!!

قبلا یه چیزایی در مورد فاصله بین "من" ها و "تو" ها نوشته بودم. ولی شاید اون روز به اندازه امروز بهش معتقد نبودم.

 

تو این مدت یه جورایی مجبور شدم آدمای بیشتری رو ببینم و با آدمای جورواجوری برخورد داشته باشم.

 

الان به این ایمان دارم که فاصله بین همه "من" ها و "تو" ها به اندازه تک تک کلماتی است که تو دلشون نگه می دارن و به زبون نمی یارن!

شاید "کلمه" خیلی پیش تر از "آدم" به دنیا اومده باشه!!! کلمه ها هر نوع مرزی رو از بین می برن و فاصله ها رو تعیین می کنن.

معمولا آدما به هر چی بیشتر فکر کنن، به هرچی بیشتر بها بدن، براش بیشتر فداکاری کنن و برای بدست آوردنش همه کائنات رو به کمک بطلبن و ....، همونو به دست می­آرن.

اگه کلمات رو برای محافظت از غرورشون تو دلشون حفظ کنن، در نهایت از تموم ثروت های دنیا فقط یه چیز براشون باقی می مونه! یه غرور دست نخورده و یه مشت "کلمه" هایی که یادشون رفته کی باید ازشون استفاده کنن.

ولی اگه کلمات رو خرج کنن، شاید غرورشون گاهی اوقات خدشه دار بشه ولی در عوض یه دنیا و آدماش می تونن جایگزین اون کلمات بشن و حتی گاهی اوقات از غرورش هم محافظت می کنن.

 

فاصله بین "من" و "تو" زاییده تمام حرفای نگفته ی بین "من " و "تو" است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 21:24  توسط سحر  | 

عمرتون 100 شب يلدا، دلتون قد يه دريا، توی اين شبای سرما يادتون هميشه با ما ...

 

شادي­هايت به بلندای امشب، غم­هايت به کوتاهی امروز، گريه­ات از سر شوق هر غروبت دلشاد...

 

 

          يلدا مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 19:43  توسط سحر  | 

نمی دونم فرق قضاوت کردن با عاقلانه فکر کردن چيه! بايد در مورد هر چيزی و هر اتفاقی عاقلانه فکر کرد ولی از طرف ديگه نبايد قضاوت کرد!

 

خيلی سخته در مورد ديگران قضاوت نکنی! وقتی رفتاری رو از کسی به چشم می بينی و يا خصوصيتی رو از کسی باور داری، خيلی سخته که تو ذهنت براش يه طبقه­بندی جديد ايجاد نکنی و از دريچه اون طبقه نگاهش نکنی! سخته آدم بتونه برای خودش حد و مرزی بين عاقلانه سنجيدن و قضاوت نکردن ايجاد کنه!

ولی اگه دقت کنيم کسانی می­تونن کمتر توهين کنن، کمتر عصبانی بشن، کمتر کينه به دل بگيرن و بيشتر برای تعدادی از اطرافيونشون احترام قایل باشن که هيچ وقت قضاوت نمی کنن.

مثل نشستن سر جلسه امتحانه! سرت بايد تو برگه خودت باشه، حتی در مورد چيزايی که می­دونی نبايد با کسی حرف بزنی، اگه يواشکی چشمت افتاد به برگه بغل دستيت حق نداری جواب هاشو بخونی و بهش بگی که درست نوشته يا غلط! حتی پيش خودت هم حق نداری فکر کنی که بغل دستيت درست نوشته يا غلط...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 11:30  توسط سحر  | 

با پوزش از شاعر که من نامش رو نمی دونم! آقا/ خانوم شاعر! به خاطر اين دزدی حلال کنيد!

 

می ميرم برات!

نمی دونستی می ميرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

 نمی دونستی که دلم مسته به ساز صدات

آرزومه که می دونستی که من می ميرم برات

می­میرم برات

 

عاشقم هنوز

نمی­خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم

گفتی من می رم

تو می خواستی بری تا فرداها گل خوشگلم

 برو راهی نیست تا فردا ها از آب و گلم

از آب و گلم

 

سفرت بخیر ،

اگه میری از اینجا تک و تنها تو ، یه شهر دور

تو ، یه شهر دور ، برو که رفتن میرسه بدون ما به یه دنیا نور

به یه دنیا نور ( میمیرم برات )

 

سفرت بخیر ،

برو گر  شکستی ز من ، میتونی دوباره بساز

دوباره بساز ، از دلی شکسته ، نا امید و خسته ، تو باز غرور

از دلی شکسته ، نا امید و خسته ، تو باز غرور ، تو بازم غرور

 

نمیخوام بیای ، نمیخوام توی تاریکی من تو حروم بشی

نمیخوام ازت ، نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام ، تو تموم بشی

برو تا بزرگی ، میخوام فقط آرزوم بشی ، آرزوم بشی

 

عاشقم هنوز

می ميرم برات!

نمی دونستی می ميرم بی تو بدون چشات

رفتی از برم

 نمی دونستی که دلم مسته به ساز صدات

آرزومه که می دونستی که من می ميرم برات

می­میرم برات

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:17  توسط سحر  | 

می­گن وقتی يه چيزی ( منظورم تکنولوژی است ) بين مردم رواج پيدا می­کنه بهتره قبل از اين که خودش بياد، فرهنگ استفاده از اون تکنولوژی بياد.!!! فکر می­کنم بيشتر از 10 سال از اولين روزی که اون دستگاه­های اندازه لنگه دمپايی رو تو دست بعضی از آدمای خيلییییی پولدار ديدم، می­گذره! ولی ظاهرا فرهنگش هنوز تو گمرک و يا لابه­لای سيم خاردارهای مرز جا مونده! بدجوری دير کرده!!!

امروز در يک مکان کاملا فرهنگی يه سميناری برگزار شده بود. شانسی!!!! ( همکارا درک می­کنن) منم اونجا بودم. حاضران در جلسه حداقل ليسانس داشتن و تعداد زيادی هم تحصيلات بالای ليسانس داشتن ! و اما ؛ امان از صدای زنگ موبايل و بدتر از اون صدای مکالمات اين آقايون! ای­کاش لابه­لای اون آب و سيمان و شن و ماسه و .... يه کم هم تو اون دانشگاه­ها!!!!! احترام به حقوق ديگران رو به همه ياد می­دادن!!!  يا حداقل ياد می­دادن که اين دستگاه ضبط صوت و ... نيست و هرجايی هم جای بزن و بکوب نيست.

خيلی باحال بود ! سخران خيلی جدی داشت در مورد نتايج 3 سال تحقيقش حرف می­زد يهو يکی از پشت سرت می­گفت : You have a call ... ديگه ازت بدم می­ياد ...و خيلی آهنگای ديگه !

 

البته دستشون هم درد نکنه ! بعضی وقتا صدای آهنگ يه عده رو از خواب بيدار می­کرد!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 20:59  توسط سحر  | 

چه كسم من ؟ چه كسم من ؟ كه بسي وسوسه مندم
گه از آن سوي كشندم ؛ گه ازين سوي كشندم

ز كشاكش چو كمانم ؛ به كف گوش كشانم
قدر از بام در افتد چو در خانه ببندم

نفسي آتش سوزان نفسي سيل گريزان
زچه اصلم ؟ ز چه فصلم ؟ به چه بازار خرندم

نفسي همره ماهم ؛ نفسي مست الهم
نفسي يوسف چاهم نفسي جمله گزندم

نفسي رهزن و غولم ؛ نفسي تندو ملولم
نفسي زين دو برونم ؛ كه بر آن بام بلندم

بزن اي مطرب قانون هوس ليلي و مجنون
كه من از سلسله جستم وتد هوش بكندم

به خدا كه نگريزي ؛ قدح مهر نريزي
چه شود اي شه خوبان كه كني گوش به پندم؟

هله اي اول و آخر بده آن باده فاخر
كه شد اين بزم منور به تو اي عشق پسندم

بده آن باده جاني زخرابات معاني
كه بدان ارزد چاكر كه ازآن باده دهندم

بپيران ناطق جان را تو ازين منطق رسمي
كه نمي يابد ميدان بگو حرف سمندم

شعر : مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 19:20  توسط سحر  | 

سه هفته پيش برای یه ماموريت رفته بودم طرفای "“مهران”" ! بماند که من برای چی رفته بودم... بعد از برگشتنم بايد گزارش ماموريتمو می نوشتم ولی يه چيزایی رو نتونستم تو گزارش بنويسم ... اينجا می نويسم که يادم نره “مهران” يعنی چی .

من تا حالا مناطق جنگی رو ندیده بودم ... هرچی ديده بودم مربوط به فیلمای تلویزیون بود. برام جالب بود که چرا این همه تو دانشگاه بچه ها با تورهای بسیج می رن مناطق جنگی! همش فکر می کردم که چی! آدم مگه دیونه اس که دو روز تعطیل رو بکوبه بره جنوب و یا جبهه های غرب!!! اونم تو اون هوای گرم!

وقتی از ایلام خارج شدم، به کل یادم رفته بود که دارم کجا می رم. داشتم جاده ی نه چندان قشنگ ایلام – “مهران” رو تماشا میکردم که یهو یه سوراخ به قطر 4/0 متر رو دیدم که تابلو زده بودن " سنگر رزمندگان" !!! باورم نمی شد!! اونجا بچه به زور میرفت تو چه رسد به یه آدم بزرگ! و از هم بدتر که هنوز 40 کیلومتری به “مهران” مونده بود! یعنی روزی خط جبهه اینجا بوده؟! اردوگاه های نظامی تو تمام مسير بودن! با تانک های سوخته، نفر برهای سوخته و زنگ زده و .... سنگرهای خاکی! ایرانی ها در طول جنگ در طول این 40-50 کیلومتر مرتب در حال عقب نشينی و پيشروی بودن! تو اون آب و هوای گرم و خشک تصور پياده شدن از ماشين مشکل بود چه رسد به اينکه بخواهی سنگر درست کنی، بخواهی بجنگی، ماهی یه بار هم نتونی دوش بگیری، آب اونقدر گرم باشه که نتونی بنوشی، لباس مناسب نداشته باشی و هميشه تو ديد جایگاه های نگهبانی دشمن که دورتادورت رو گرفته باشی و .... بدتر از همه که یه لحظه هم احساس آرامش نکنی و درد بی خبری از عزيزانت ديوونت کنه! آدم اونجا احساس شرمندگی می کنه. شرمندگی از اينکه به اندازه ی اونا نتونستيم برای حفظ خاکی که داريم زحمت بکشيم ، به اندازه ی اونا شجاع نبوديم ، به اندازه ی اونا توفيق نداشتيم ، به اندازه ی اونا حق مالکيت نداریم و ... و احساس شرمندگی از اينکه نمی دونيم اونا کجان؟! از اينکه حتی چشم ديدن برتری بچه های اونا رو اونم با یه سهميه ی 5% تو کنکور نداريم!

 

شهر “مهران” شهر قشنگ و آبادی بود. ولی بوی خون می داد. شهر اصلی “مهران” کاملا با خاک یکسان شده بود و شهر جديد دوباره بازسازی شده بود.

من اونجا اردوگاه های تخريب شده رو ديدم ، من اونجا سنگرهای باقی مانده رو ديدم ، من پوکه های فشنگ هایی رو که برای حفظ یک یا چند زندگی شلیک شده بود کنار سنگرها ديدم ، من گذرگاهی رو دیدم که شاهد کشته شدن ده ها انسان به دست منافق ها بوده .... من “مهران” رو ديدم!

خاک “مهران” با ارزش ترين خاکی بود که تا حالا روش راه رفتم . تصور اين که اين خاک با چنگ و دندون حفظ شده و تصور خون هایی که روی اين خاک ريخته شده ارزشش رو برام صد برابر می کرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 18:11  توسط سحر  | 

بی همگان به سر شود بی​تو به سر نمی​شوددیده عقل مست تو چرخه چرخ پست توجان ز تو جوش می​کند دل ز تو نوش می​کندخمر من و خمار من باغ من و بهار منجاه و جلال من تویی ملکت و مال من توییگاه سوی وفا روی گاه سوی جفا رویدل بنهند برکنی توبه کنند بشکنیبی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدیگر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شومخواب مرا ببسته​ای نقش مرا بشسته​ایگر تو نباشی یار من گشت خراب کار منبی تو نه زندگی خوشم بی​تو نه مردگی خوشمهر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی​شودگوش طرب به دست تو بی​تو به سر نمی​شودعقل خروش می​کند بی​تو به سر نمی​شودخواب من و قرار من بی​تو به سر نمی​شودآب زلال من تویی بی​تو به سر نمی​شودآن منی کجا روی بی​تو به سر نمی​شوداین همه خود تو می​کنی بی​تو به سر نمی​شودباغ ارم سقر شدی بی​تو به سر نمی​شودور بروی عدم شوم بی​تو به سر نمی​شودوز همه​ام گسسته​ای بی​تو به سر نمی​شودمونس و غمگسار من بی​تو به سر نمی​شودسر ز غم تو چون کشم بی​تو به سر نمی​شودهم تو بگو به لطف خود بی​تو به سر نمی​شود

رمضان مبارک!

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 19:55  توسط سحر  | 

مسئولیت سطح ابتدایی

يکی می گفت " ای کاش يه قانونی تصويب می شد که اول صلاحيت افراد رو بررسی می کردن و بعد مجوز بچه دار شدن برای افراد واجد شرایط، صادر می کردن! " به نظر من خيلی ايده جالبیه! اينطوری شايد خيلی چيزایی رو که هر روز می بینيم، ديگه نمی ديديم!

مثلا همه می رفتن مثل امتحان رانندگی دادن امتحان صلاحيت پدر يا مادر بودن میدادن! درسته که بازم يه عده زير سيبيلی قبول می شدن ولی بازم غنيمته! حداقل يه بار هم که شده يه چيزايی رو می شنيدن! اسم ادب رو می شنيدن, اسم آدم بودن رو می شنيدن! اسم انسانيت رو می شنيدن! شايد اون لابه لا يه چيزایی هم در مورد تعهد!! اخلاق!!! تعلق!! ايمان و .... می­خوندن! اين طوری يه چيزايی داشتن که به بچه هاشون ياد بدن! يا اصلا اگه هنوز خودشون بچه هستن و بزرگ نشدن اونجا مشخص می شدو میفرستادنشون يه دوره ای که بزرگ شدن رو ياد بگيرن!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 19:13  توسط سحر  | 

اين يکی از آهنگهای آلبوم جديد Mahsun است. مثل همش خيلی قشنگه! اونقدر که منو وادار کرد با فاصله 5 روز update کنم!

Sevdiğim

عشق من

Ayrılıklar zormuş, beni hasret yormuş     

جدایی سخته، منو حسرت خسته کرده

Her başlangıç bir somuş, sevdiğim

هر آغازی پایانی است، عشق من

Artık geçmiyor zaman, dillerimde aman

دیگه زمان نمی گذره، رو زبانم فریاده

Beni benden alan, sevdiğim

منو از من می گیره، عشق من

Bir orman yangınında, yara almış gibiyim

مثل کسی هستم که در آتش یک جنگل زخم خورده باشد

Ben keskin kenarlarda, uçurumlar gibiyim

من در لبه های تیز ، مثل پرتگاهی هستم 

Yolların sonu yok, acının rengı yok

راهها پایانی ندارند، درد و رنج رنگی ندارد

Benim de dermanın yok, sevdiğim

من هم درمانی ندارم، عشق من

Ben benden vazgeçtim, belki çoktan bittim

من از خودم گذشتم، شاید خیلی وقته از بین رفته ام

Dönülmeyen yerdeyim, sevdiğim

جایی هستم که برگشتی ندارد، عشق من

 

 

راستی آهنگش داره الان تو "خیره به سازم می مونم" پخش می شه! گوش کنین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 20:27  توسط سحر  | 

سلام ! بعد از 2 ماه برگشتم!!! هميشه می گن نگه داشتن سخت تر از به دست آوردنه! حالا اين اصل در مورد من صدق می کنه!!! البته شايد آدم گاهی اوقات در نگهداری کوتاهی می کنه چون فلسفه ای که پيش تر باعث تلاش برای به دست آوردن می شد، در نظرش کم رنگ می شه!  یا یه جورایی از تب و تاب می افته! ولی الان یه متنی رو ديدم که خوشم اومد. خواستم به صورت ايميل بفرستمش بعد ديدم کجا بهتر از اينجا!!!

 

چند سال پيش در دانشگاه سوربن تدريس مي کردم. روزي در آخر ساعت درس يک دانشجوي دوره دکتراي نروژي ، سوالي مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم مي آييد،جهان سوم کجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم که روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب مي شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در تخريب مملکتش بکوشد.

 

پروفسور محمد حسين پاپلي يزدي

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 21:31  توسط سحر  | 

دوستی کامنت جالبی گذاشته بود چون کل  پست تو سانسور حذف شد و دلم نيومد اون مطلب هم حذف بشه اينجا تکرارش می­کنم :

 

دو چيز رو حتما فراموش کن:

-         خوبی­هایی که در حق ديگران انجام می­دی

-         بدي­هايی که ديگران در حق تو انجام می­دن

 

دو چيز رو هيچوقت فراموش نکن :

-         خوبی­هایی که ديگران در حق تو انجام می­دن

-         بدي­هايی که تو در حق ديگران انجام می­دی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 22:34  توسط سحر  | 

 

امروز يکی از دوستان لينک جالبی فرستاده بود ! اينو بخونيد تا ... :

 

http://www.irna.ir/fa/news/view/line-2/8503027537160212.htm

 

اصلا فکرشو نمی­کردم که تو دنيای فعلی ما تو کشور نه چندان وسيع ما افرادی هم وجود داشته باشند که تا اين حد بدوی زندگی کنن! از کشورهای آفريقايی و آسيای شرقی بعيد نبود ولی تو ايران ...!!! برای من يکی که خيلی جالب بود! اگه می­تونستم حتما می رفتم و از نزديک می­ديدمشون.

فکرشو بکن ! 200 نفر آدمی که تو غار زندگی می­کنن! و تاحالا هيچ احدی از قبيله اونا اونقدر حس ماجراجويی نداشته که چند کيلومتر از روستاشون دور بشه ببينه چه خبره! ببينه دنيا دست کيه! اينا ديگه وضعشون از ما هم خراب تره!

ولی طفلکی ها از اين به بعد بيچاره شدن! چون کسی به حال خودشون ولشون نمی­کنه ! تا حالا تمام دغدغه شون غدا و سرما و گرمای هوا و بارندگی و حيوانات وحشی و ... بوده! شکر خدا دغدغه لباس هم نداشتن! با چند تابرگ سر و تهش هم می اومده! ولی الان بايد خيلیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ياد بگيرن! تازه اگه تو رشته های روانشناسی چند تا رساله دکتری در مورد سرعت يادگيری و ... در اين آدما تعريف نشه که اگه اين اتفاق بيفته بدبخت تر هم می­شن!

1-     اول بايد ياد بگيرن لباس بپوشن که ديگه بيشتر از اين اسلام به خطر نيفته!( احتمالا اين مسئله باعث می­شه يه تعدادشون به علت خفگی! بميرن! چندتا برگ کجا و اين هممممممممه لباس کجا! )

2-     بايد ريسندگی و بافندگی ياد بگيرن! ( همش که قرار نيست از بوتيک! خريد کنن!)

3-     بايد با سواد بشن!

4-     بعد بايد تکليفشون رو با دين و مذهب روشن کنن!(فکر می­کنم تک تکشون احتياج به يه معلم دينی داشته باشن!)

5-     و بالاخره بايد با چند صد هزار اختراع و اکتشاف بشر از "چرخ" گرفته تا  "انرژی هسته ای" که بعد از هابيل و قابيل اختراع و کشف شدن،آشنا بشن!!!! اين خودش چند صد سال وقت می­خواد!

6-     ....

 

تصور اين که يه روز يکی از اينها اونقدر تکامل پيدا کنه که حتی تو يه chat room ببينيش، آدمو پير میکنه!

ولی احتمالا چيزايی که اونا می­دونن و ما نمی­دونيم خيلی جالب تر از چيزايیه که قرار ما يادشون بديم! اونا يه عمر با طبيعت و خدا زندگی کردن! پس خيلی بيشتر از ما می­دونن.

 

خدا کنه همه چيزايی رو که ماها بلديم، ياد نگيرن!

 

آقا اصلا اين موضوع راسته يا سر کاريه!؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 22:13  توسط سحر  | 

 

من هميشه نوشتن خاطرات تو دفتر خاطرات رو خيلی دوست داشتم. دوباره خوندن  بعضی خاطرات واقعا لذت بخشه! ولی همش دوست داشتنی نيست. بعضی جاهای دفتر خاطرات پر از اشتباهاتی است که مرور مجدد اونها هيچ فايده­ای نداره! يکی می­گفت نبايد خاطرات رو نوشت... اگه خاطره­ای خوب باشه هيچ وقت فراموش نمی­شه پس حتی اگه ننويسی هم فراموشش نمی­کنی ... و اگه خاطره­ای خوب نيست و ناراحت کننده است، دليلی نداره که بخواهی زنده نگهش داری. بهتره هرچه زودتر فراموشش کنی. ولی حتی کند ذهن­ترين ادما هم نمی­تونن به اين راحتی هر چيزی رو فراموش کنن.

به نظر من دفتر خاطرات هميشه يه دفتر نيست! گاهی زمان، محلی برای ثبت خاطراته و گاهی هم مکان! زمان دفتر خاطرات خوبيه! ديگه نمی­شه ورقش زد و نوشته­هاشو دوره کرد! به مرور بعضی چيزاش فراموش می­شه!  ولی مکان اين ­طور نيست!  گاهی احساس می­کنم حتی هوايی که تو يه مکان جريان داره، خاطراتی رو که مربوط به اونجاست برای آدم تداعی می­کنه! من هنوزم بچگی­هامو تو جاهايی که بازی می­کردم، تو مدرسه­ای که درس می­خوندم و ... می­بينم. يا مثلا از بعضی جاده­ها که رد می­شم تمام خاطراتی که در دفعات متعدد عبور از اون مسير داشتم، برام مرور می­شه! خاطراتم هيچ وقت اونقدر بد نبودن که نخوام دوباره يادآوری بشه ولی دوست ندارم برام مرور بشن! دوست دارم يا تکرار بشن و يا محو بشن!

2 خرداد ، روزیه که قرار بعد از 3 سال برگرديم به راهروهايی که آجرهای قرمزدارن و دور يه حياط قشنگ چرخيدن. برگرديم به اون محيط وسيع و وحشی­ای که خيلی چيزا رو بهم ياد داد ... و ....

ولی من دوست ندارم! دوست ندارم يه بار ديگه سوار قطار بشم! دوست ندارم يه بار ديگه اون راهروهای قرمز رو ببينم! دوست ندارم يه بار ديگه رو اون صندلی­های چوبی بشينم! دوست ندارم اونجا چشمای غريبه­ها رو ببينم! دوست ندارم از  طبقه بالا گرانيت رو تماشا کنم! دوست ندارم چشمم به تخته بيفته! دوست ندارم با ديدن اون دروازه ياد "رستاخيز"  بيفتم...

چون می­دونم تو راهرو ها کسی نيست! روی صندلی­های چوبی کنارم کسی نمی­شينه!  تو گرانيت هم کسی قدم نمی­زنه! تو حياط بچه­ها کسی رو تو آب نمی­اندازن! زير دروازه "رستاخيز" هم کسی بستنی نمی­خوره! روی تخته کسی چيزی نمی­نويسه! دوست ندارم سوار قطاری بشم که هيچ­ آشنايی سوارش نيست.

 شيما، شبنم، ساناز، فاخته، شادی، شيما، پيام، احسان، پيام، داريوش، سيامک، حسن، سيد حسن، محسن، محسن، مسعود، حتی آرش! و خيلی­های ديگه اونجا نيستن. و اونايی هم که هستن، همکلاسی­های سابق نيستن! بين همه ما فاصله­ای به بزرگيه 3 سال ايجاد شده! و من دوست دارم همه چيز تو خاطراتم همون طور که بود، باقی بمونه!

دوست دارم واژه­های کلاس، راهرو، و اسم تک تک بچه­ها و  "يار دبستانی من    با من و همراه منی ..." ، همون خاطرات قديمی رو برام زنده کنن!

دوست دارم يه بار ديگه  شيما، شبنم، ساناز، فاخته، شادی، شيما، پيام، احسان، پيام، داريوش، سيامک، حسن، سيد حسن، محسن، محسن، مسعود و حتی آرش! رو ببينم ولی نه تو اون محل! تو يه محل جديد برای خلق يه خاطره­ی جديد برای دفتر خاطرات جديدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 22:5  توسط سحر  | 

همه اون­هایی که یه روز ديدن دارن مجنون می­شن اول عاشق يکی مثل خودشون و از جنس خودشون شدن! ولی اون قدر در طلب موندن که آخرش يادشون رفت ليلی مرد بود يا زن! فقط می­دونستن که ليلی جديد خيلی بزرگه و عشقش هم بی­کرانه!

ليلی يه چيزی تو مايه اون عکسیه که طبق آزمايشی که تو کتاب علوم دوم يا سوم دبستان داشتيم و بايد ته يه جعبه به ديواره جعبه می­چسبونديمش و بعد چندتا آينه رو طوری تو جعبه تنظيم می­کرديم که بشه از بيرون اون عکسی رو که در جهت خودمون به ديواره چسبيده ببينيم! اين ليلی هم الکی ديده نمی­شه! بايد چندين آينه رو طوری تنظيم کنی که بتونی ببينيش!

تو ادبيات پارسی جا افتاده که هرجا اسم ليلی رو شنيديم ياد مجنون و درد فراقش و ...بيفتيم! اینا هيچ وقت از هم جدا نمی­شن! اون دختر يکی مثل هزاران دختر ديگه بود ولی مجنون اونو متفاوت با همه می­ديد چون عاشقش بود! مجنون بين صدها نفر حسن اونو می­ديد چون عاشقش بود!

ليلی اصلی هم فقط وقتی ديده می­شه که عاشق باشی... درست نمی­دونم چرا ؟! ولی آدمايی که عاشق می­شن و روزی چندبار اضطراب و دلهره سوهان روحشون می­شه! خيلی بيشتر و راحت­تر ليلی رو می­بينن و احساسش می­کنن! انگار که اين­جا عشق نقش اون آينه ها رو بازی می­کنه! شايد به خاطره اينه که وقتی کسی عاشق می­شه (منظورم از عشق، دوست داشتن يه کم بيشتر از معمول است) اون قدر حواسش معطوف به ديگری می­شه و اون­قدر از خودش خالی می­شه که تو دلش جا برای ليلی باز می­شه! تو دل آدما در يک لحظه برای دو چيز جا نيست. اگه خودت اونجا باشی جا برای هيچ احدی نيست چه لیلی­ای که از جنس خودته و چه ليلی­ای که از جنس پاکی و ابديته!

گاهی اوقات خدا ليلی­های کوچيک رو سر راهمون قرار می­ده که به واسطه­ی آينه­ای که از عشق ما نسبت به اون ليلی ايجاد می­شه، برای يک بار هم که شده، اونو ببينيم و حضورش رو تو دلمون حس کنيم و نيايش تک تک سلول­هامونو بشنويم، صدای آواز برگ­های درختا رو بشنويم، بوسه­ی باد رو حس کنيم و تو صفحه­ی کائنات حل بشيم! وقتای ديگه اون­قدر دلمون از غرور عظمت خودمون پره که ديگه جا برای خدا هم نيست و روزی هم که به خواستمون می­رسيم همه چيز فراموش می­شه چون خواسته­ی "من ِ" وجودمون برآورده می­شه و باز هم "من" قدرت رو در دست می­گيره! بنابراين فقط گاهی اوقات يه واسطه می­تونه جا رو برای ليلی واقعی باز ­کنه! فکر می­کنم اونايی که هميشه منتظر ليلی کوچيکشون باقی می­مونن شايد به خاطر اينه که اون واسطه رو از دست ندن! چون ليلی واقعی دوست داره بيشتر از دل بقيه مهمون دل اونا باشه! پس بهتره مثل خودش مهمون­نواز باشن و سعی کنن بفهمن مهمونشون چی می­خواد و چی رو می­خواد بهشون نشون بده!

 

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم يه "دريا"!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:9  توسط سحر  | 

بين آدما فاصله هست... به اندازه فضای بین خونه­هاشون، به اندازه فاصله صندلی­هاشون و به اندازه لباسشون. يه جور ديگه هم می­شه گفت...

بين آدما فاصله هست... به اندازه تحصيلاتشون ... به اندازه قدرت استدلالشون ... به اندازه نمره رياضيشون .... به اندازه نمره ادبياتشون .... به اندازه نمره دينیشون ... باز هم يه جور ديگه می­شه گفت...

 

بين آدما فاصله هست... به اندازه دارايیشون... به اندازه پول­های تو حسابشون... به اندازه طول ماشيناشون... به اندازه حياط خونه­هاشون... به اندازه ارتفاع خونشون از سطح آب...

از همه اين فاصله ها می­شه يه جورايي رد شد و به اونی که پشت اين فاصله­ها ايستاده، يه سری زد ... ولی يه جور فاصله رو هيچ کاريش نمی­شه کرد...

 

فاصله بين فکر "من" و تو... فاصله بين نگاه "من" و تو... فاصله بين احساس "من" و تو ... فاصله بين دستهای "من" و تو ... اين فاصله گاهی خيلی خيلی بزرگه... به بزرگی يه کلمه!!! به بزرگی شجاعت!!! به بزرگی غرور "من" و تو !!! و به بزرگی گناه تو!

 

يک روز يک "کلمه" فاصله را از بين برد و "من" کلمه را باور کردم!!! "من" خطا کردم... خطايي به بزرگی عمرم!!! و تو گناه کردی... گناهی به بزرگی عمر و احساس و صداقت "من"!!!

 

آن روز کلمه فاصله را از بين برد و "من" را به تو نزديک کرد... و امروز آوای يک عشق که تو تصور می کنی از دور دست­ها تو را می­خواند،"من" را از تو دور می­کند ... و ای­کاش می­دانستی که آن آوا متعلق به تو نيست...هيچ آوايی به گناهکار! تعلق ندارد. شجاع باش و فاصله را ببين!!! هر دو فاصله را ببين!!! اين بار فاصله به اندازه فکر و احساس و .... نيست! فاصله به اندازه حماقت توست!!! به اندازه جنون توست!!! به اندازه توهم توست... به­اندازه گناه توست...

 

اميدوارم به اندازه يک "کلمه" زودتر از لحظه­ای که ديوار نفس از فاصله ی بين "من" و "تو" حذف می­شه، يادت بيفته که اولين بار "کلمه" رو "تو" گفتی و گناه اين همه دوری مال توست...

 

هرچی آرزوی خوبه مال "من"

 

هرچی که خاطره داريم مال "تو"!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 22:4  توسط سحر  | 

مرده بدم زنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم!!!

 

اين متن رو خيلی وقته که نوشتم و دوست داشتم اينجا در موردش يه چيزايي بنويسم. ولی نمی دونستم که چی و چطوری!؟؟ فقط می دونم که با خوندن اين جمله خيلی چيزا برام تداعی می شه. مرده بودن... زنده شدن!... شنيدن ... ديدن ... لمس کردن... زلال شدن ... ايمان آوردن ... غرق شدن در ديده­ها و شنيده­ها و حس کردن­ها ... درک آوای وحی باد ... غرق اميد بودن... سليمان شدن ... و بعد! دوباره مردن ... تمرين کردن برای نشنيدن... تمرين کردن برای نديدن... کافر شدن ... غرق شدن در محيط ... برگشتن به مکتب آفتاب پرست­ها ... نا اميد شدن ... و آغاز دوره رو سفيدی شيطان!!!!

 

به همين سادگی و سرعت !!!

 

اينارو يادته؟

 

امشب در سر شوری دارم .......... باز امشب در اوج آسمانم ...... (نمی­دونم چرا و چطوری! ولی بوديم!!!)

 

شب آرام و بی صدا در تشويش کوچه­ها سرگردانم  .... با رويای پنجره با يک سينه خاطره بی سامانم ... يک شب مرا صدا کن از دست من رها کن اين جان خسته­ام را ....

 

...

 

...

 

...

 

... يا وجيهاً عندالله اشفع لنا عند الله...

 

اون موقع می­گفتيم "مقصود تويی کعبه و بتخانه بهانه" الان هم همين رو می­گیم؟ اون موقع هر دو مون می­دونستيم کعبه کجاست!!! (هر چند که يه بار اشتباهی آدرس دادي !!!) ولی الان من مطمئن نيستم کجاست! تو می­دونی کجاست؟ نگو که تو هم نمی­دونی ... که اگه اين­طور باشه هر دومون رد شديم ... آخرين باری که دوتايی با هم رد شديم خيلی خنديديم ... يادته؟ ولی اگه اينطور باشه من ديگه خندم نمی­گيره!!!

وقتی بچه بودم و مامانم برام قصه می­گفتن همش می­ترسيدم جملشون که تموم شد بگن قصه ما به سر رسيد .... الان هم می­ترسم ... اگه تو يکی از اين امروزها اين جمله رو حس کنم چی می­شه؟!!!

 

می­گن " تو " همه جا هست! ولی نيست. من يه جايی جا گذاشتمش ... گمش کردم! يا تو اون بيابونا .... يا بين کوه­ها .... يا زير سايه همهمه اطرافيان ... يا لابلای صدای خنده­هامون ... يا توی اون راهروهايی که ديوارهاش آجرهای قرمز داشت ... و شايد هم زير تلی از سيب­های سرخ خورده شده !!! فقط يه چيز برام مونده : " بتخانه "!!! ديروز يه پری! در موردش حرف می­زد و من باور کردم که گمش کردم !!!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 10:54  توسط سحر  | 

سلام " سال نو مبارک"

دوست ندارم اينجا از مطالب اينو اون دزدی کنم اونم اول سال جدید! (یعنی تا آخرش روزگار من باید با دزدی بگذره!!!!) ولی الان به جز اين شعر چيز ديگه ای تو مغزم نيست. البته يه کم دزدی در دزدی است چون از خيره به سازم می مونم دزديدمش!

دوباره رفتی و موندم ، با یه قاب عکس خالی
خودتو مثل همیشه ، باز  بزن به بی خیالی

من تو فکر با تو موندن ، تو همش به فکر رفتن
بی تو تعریفی نداره ،  روزای تنهایی من

حتی ساعت رو دیوار ، داره خوابتو میبینه
تو که نیستی حال و روز ، من و این خونه همینه

 کوچه خاطره ها رو ، پرسه میزنم دوباره
پسر شبُ صدا کن ، دختر ماه و ستاره

 

یادته شبی که تنها ، منتظر نشسته بودم
بی خیال رسیدی از راه ، نمیدونستی حسودم

دست تو دست یه غریبه ، از کنار من گذشتی
رفتی از خاطره بیرون ، دیگه پیشم بر نگشتی

پا گذاشتی روی قلبم ، رو تموم آرزوهام
اما با این همه غصه ، من هنوزم تو رو میخوام

 بی تو با خیال چشمات ، پرسه میزنم دوباره
پسر شبُ صدا کن ، دختر ماه و ستاره

 شعر : یغما گلرویی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 22:31  توسط سحر  | 

گاهی فکر می کنم فضايی که آدما اشغال می کنن، مربوط به جسم خاکيشون نيست بلکه مربوط به روحشونه... بعضی آدما روح خيلی بزرگی دارن ولی روح بعضی ها زياد بزرگ نيست و خيلی راحت تو جسمشون جا می گيره! ولی تو جامعه ای که اين همه آدم توش زندگی می کنن، برای اين همه روح جا نيست!  خيلی وقتا وقتی از کنار هم ديگه رد می شيم، بهم ديگه می خوريم (آخه جا خيلی کمه!)

بعضی از اين روحا از جنس سنگه... بايد يه سنگ سخت تر بهش بخوره تا بشکنه يا زخم بشه! ولی بعضی از اين روحا خيلی لطيفن! آدمو ياد ژله می اندازن!!! وقتی از کنارشون رد می شيم، حتی اگه فقط لمسشون کنيم، ممکنه وا برن چه رسد به تنه زدن و اين حرفا... اين دسته يه جورايی هميشه در عذابن! چون آدمايی که دارن تندتند دنبال کار و زندگيشون می رن، وقت ندارن که مواظب اينا باشن و حتی اونايی که اطرافشون هستن خيلی وقتا ناخواسته ممکنه بهشون تنه بزنن!!!

خوبه که اين روحای بزرگ و در عين حال ژله ای يه کم انعطافشون رو کمتر کنن و يه کم سخت تر بشن تا با کوچکترين برخوردی آسيب نبينن...

البته بد نيست همه ما يادمون باشه که آدما سختی های متفاوتی دارن و وقتی نمی دونيم سختی روح اطرافيانمون چه قدره، بهتره که هميشه يه کم مراعات کنيم تا به کسی تنه نزنيم... و اگه سهواً به کسی هم تنه زديم، يه کم صبر کنيم تا مبادا از روش رد بشيم و قبل از اين که اون ژله وا بره ازش عذر خواهی کنيم ... چون روحای ژله ای بيشتر از بقيه مهربون و پاک و شفاف هستن و از کنار ما هيچ وقت بی تفاوت رد نمی شن...  

خلاصه که مواظب ژله ها باشين!!!!

 

اين آخرين متن سال 84 بود... اميدوارم بتونيم به موقع، قبل از تحويل سال، خونه تکونیه دلمونو تموم کنيم... و امسال سر سفره هفت سين پيش کسانی بشينيم که پارسال و سالهای پيش هم پيش ما بودن و دعا کنيم که هميشه باما باشن... اميدوارم پيش کسانی باشيم که دوستشان داريم و دوستمان دارند و دعا کنيم که هميشه با ما باشن... چيزايی رو داشته باشيم که دوست داريم هميشه داشته باشيم ... و بتونيم همراه با بهار يه بار ديگه متولد بشيم و از نو شروع کردن رو تجربه کنيم  و سال نو بهونه ای باشه برای تولد اميدها و آرزوهای نو...

سلامت و شادو موفق باشين...

 

بسم الله الرحمن الرحيم

يا مقلب القلوب و الابصار                        يا مدبر الليل و و النهار

 

يا محول الحول و الاحوال                                   حول حالنا الي احسن الحال

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 21:1  توسط سحر  | 

سلام

 

گاهی اوقات آدم يه اشتباهايی مرتکب می شه که در تمام مراحل زندگيش هر لحظه که ياد اون اشتباه می افته پشيمونی همه وجودش رو پر می کنه ... حاضره همه دارو ندارش رو بده ولی بتونه زمان رو برگردونه به عقب و از يه مسير ديگه حرکت کنه...  قضيه سيب سرخ حوا ست. موقع خوردن لذت داره ولی ...

اين اشتباها کوچيک و بزرگ دارن... بعضی هاشون در حد يه خطای سهويه که با گذشت زمان فراموش می شن و اثری از اونا باقی نمن مونه ... ولی بعضی هاشون اونقدر بزرگند که آدم هر لحظه تصور می کنه همه زندگيش از همون نقطه نشت کرده، فنا شده و الان از همه چی تهی شده ... اين اشتباهات رو نمی شه کاريش کرد ( خدا صبر بده!!!) ... ولی بعضی از همين اشتباها اثرشون در حد يه خراش تو زندگی آدم باقی می مونه ... درد نداره ولی جاش برای هميشه باقی می مونه و چه بهتر که اصلا اين خراش ها ايجاد نمی شدن !!! در کل همشون يه ويژگی مشترک دارن !

 

" مثل يه سيب سرخ، خوشمزه هستن "

 

عقل سالم حکم می کنه که اگه می دونی آخر يه جاده طولانی به يه بن بست ختم می شه، بيخودی پا نشی شال و کلاه کنی و راه بيفتی به اميد اين که شايد يه معجزه اين بار اين جاده رو به بهشتی که تو می خواهی منتهی کنه ... ولی نمی دونم چرا آدما دوست دارن نصف بيشتر عمرشون رو به امتحان کردن و آزمايش کردن درستی چيزايی که قبلا برای ديگران اثبات شده، بگذرونن غافل از اين که عمر بشر اجازه نمی ده همه چيز رو امتحان کنه ... خيلی چيزا رو بايد از کسانی که قبولشون داريم، بپذيريم ... بدبختی اينجاست که آدما سمج تر از اين چيزان ... همه دوست دارن يه بار هم که شده افتادن تو يه چاه، پرت شدن از يه پرتگاه و حتی خوردن ميوه ممنوع رو امتحان کنن!!!

 

با اين سيبی که خورده شده چيکار می شه کرد؟؟؟؟

 

اينا رو بي خيال : چهارشنبه سوری مبارک !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 19:27  توسط سحر  | 

گاهي اوقات آدم از اتفاقايي كه براش مي افته گيج مي شه! اگه خوب باشه مي ترسه كه اين خوشي زود تموم بشه و اگه بد باشه هزار و يك فكر مختلف مي ياد سراغ آدم . مثلا چرا من؟ ... چرا فلان اتفاق؟ ... بايد چي كار مي كردم كه اينطوري نمي شد؟ ... چه تقصيري داشتم؟ ... تا كي ادامه داره؟ ... آيا ممكنه يه روز صبح از خواب بيدار بشم و همه چيز برگرده سر جاي اولش و خيلي چيزاي ديگه ...

ولي هميشه زمان به همه ثابت كرده كه صورت و باطن اتفاقات هميشه مثل هم نيستن. اونچه كه من ديروز ازش به عنوان يه اتفاق بد ياد مي كردم باعث شده كه من چيزايي رو ياد بگيرم و ببينم و حس كنم كه پيش تر نمي دونستم كه اصلا وجود دارن...  

هميشه مي گن " طول عمر" !؟ ولي من فكر مي كنم بايد بگن " ارتفاع عمر" !!! عمر آدما در مقياس زمان ارتفاع داره! چون هر روز كه مي گذره آدم از جايگاه مرتفع تري به ديروز نگاه مي كنه و هر ماه و سال كه مي گذره بهتر مي شه ماه و سال پيش رو ديد و اتفاقاتش رو درك كرد.

وقتي وسط خيابوناي شهر راه مي ري قدرت ديدت از قد و تجربت تجاوز نمي كنه ولي وقتي مي ري بالاي يه ساختمون بلند و يا وقتي كه از كوههاي اطراف به شهر نگاه مي كني، مي بيني كه  ارتفاع ساختمونا و ديوارهايي كه قبلا فكر مي كردي مي تونن تو رو ببلعن، خيلي ناچيزه! اوني كه فكر مي كردي يه برج بوده، الان هم قد انگشت دستت شده... اون گنبدي كه نمي دونستي چه شكليه، الان يه توپ كج و معوج و كوچولو شده... آدما و ماشينا هم كه ديگه اصلا ديده نمي شن و از اون سر و صداهاي كر كننده هم ديگه اثري نيست... فقط تو هستي و صداي باد و حرارت خورشيد و بوي گلهاي وحشي كه وجودت رو احاطه كرده... بهتر بگم : تو هستي و صداي خدا و گرمي حضورش و بوي عطرش كه تو رو در آغوش گرفته...

به نظر من همه مشكلات مثل همون آدما و ماشينا و ساختمونا و خيابونا هستن كه اگه از يه جاي يه ذره مرتفع بهش نگاه كنيم، ديگه ديده نمي شن و يا اونقدر كوچيك مي شن كه مضحك به نظر مي رسن... پس همه چيز فقط به زمان نياز داره تا اونقدر كوچيك بشه كه ديگه ديده نشه!!!

اينطوري شكست نمي تونه هيچ معني و مفهومي داشته باشه! شكست يعني درهم ريختن، يعني نااميد شدن و به همون حال باقي موندن. ولي هيچ چيزي ساكن نمي مونه! ما هر روز نسبت به روز قبل ارتفاع بيشتري خواهيم داشت و ممكنه فردا چيزايي رو ببينيم و اتفاقايي بيفته كه امروز قد ما بهش نرسيده!!!

ولي هميشه مي شه رفت و روي يه كوه ايستاد و صداي باد رو شنيد، هميشه مي شه گرمي خورشيد رو حس كرد و هميشه مي شه بوي عطر گلهاي وحشي رو استشمام كرد... حتي اگه ارتفاع عمرمون به اون حد نرسيده باشه، اگر و تنها اگر ما، بخواهيم!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 20:24  توسط سحر  | 

 

فرض کنيد يه فرقه ای مثلا بودايی و یا هر چيز دیگه ای ... (مثلا تو هند) معبد داشتن. بعد یه عده ی ديگه در حين جنگ داخلی و يا هر دلیل ديگه ای زدن درب و داغونش کردن !!!؟ بعد هم مردم طرفدار اون فرقه اومدن دوباره اون معبد رو (خيلی بهتر از اولی) بازسازی کردن. اون وقت هندی ها هم اون معبد رو داشتن و خرابی حاصل از جنگشون مرمت می شد و هم کلی توريست از جاهای ديگه می اومدن تماشا و هم طرفدار های اون فرقه روزی 100 بار می اومدن نذر و نياز ... جالبه نه؟!! يه تير و چند نشون!!!!؟؟؟؟

در اين صورت هندی ها خيلی خوش به حالشون می شد...

فقط اميدوارم  بين مردم اون قوم کسی شبا گرسنه نخوابه ... کسی از سرما نلرزه ... هيچ بچه ای کنار خيابون در حاليکه به ترازو کنارش گذاشته مشق ننويسه ... مردم يادشون نرفته باشه که گوشت چه مزه ای داره... هيچ پدر و مادری نباشه که شرمنده بچه هاش باشه ... کسی مرگ عزيزش رو در اثر یه بیماری معمولی نبينه... و اميدوارم اونا دخترک ها و پسرک های کبریت فروشی رو نداشته باشن که تو خيابون خودشونو با کبريت های نفروخته گرم می کنن و قلبشون با تموم شدن کبريت ها از طپش می ايسته...

 

يه سری هم اين جا بزنيد :

 

نوروز و گوگل

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 17:29  توسط سحر  | 

سلام

 

هفته گذشته هفته پر ماجرايي برای من بود. البته اگر تاریخ تولدم مشخص می شد، حتما هيجان انگيزتر می شد. اول هفته مهسا زنگ زد و گفت که یه دوست (اسم مستعار) می خواد در رابطه با موضوع پایان نامش با چند نفر مصاحبه کنه و ... منم که خراب اين چيزام... خلاصه با دوتا از دوستام دوان دوان رفتيم که با ما مصاحبه بشه!!!

اولش احساس کردم خيلی مضحکه! راستش موقع جواب دادن به بعضی سئوالا خندم می گرفت چون دردی که در موردش صحبت می کرد، اون قدر قديمی و مأنوس بود که ديگه يادم رفته بود يه درده!!!

اولين سئوال اين بود:

" آيا ما دچار بی هويتی فرهنگی هستيم؟" یه ذره هم فکر نکردم. " بعــــــــــــله" !!! هستيم ... وقتی يادم افتاد که به جز يه عيد نوروز، چهارشنبه سوری و 13 به در چيزی که مشخصه فرهنگی خاصی باشه ندارم، بيشتر مطمئن شدم که الکی حرف نزدم... به جز اينا نه چيزی دارم و نه سعی می کنم که داشته باشم؟!

جدا من ايرانی هستم يا يه مسلمان و يا يک آذربايجانی؟ متعلق به قوم هستم يا متعلق به کشور و يا متعلق به دنيای بدون مرز؟؟؟؟؟

اگر متعلق به قومم پس عناصر سازنده فرهنگ قومی من کجاست و چرا نمی تونم استقلال داشته باشم! اگر متعلق به کشور هستم ، 3000 سال تمدن... و فقط 3 روز ملی که درست آداب و رسوم اونا رو هم نمی دونم؟!!

اگر  متعلق به دنيای بی مرز هستم پس جای من تو اون دنيا کجاست؟ فرهنگ من تو کدوم رديف نشسته؟ پيش کدوم فرهنگ ها قرار گرفته؟؟

اصلا اگه الان يکی از من بخواد که فرهنگم رو براش توضيح بدم، بايد بهش چی بگم؟ به جز چندتا آثار باستانی که نصفشم موقع کشف کردن داغون شده، ديگه چی دارم؟؟

قبول، موسيقی ما فوق العاده است. ولی يه ذره هم انعطاف نداره. ديگه چی دارم؟ از آداب و سنن گذشته چی دارم؟ اصلا گذشته يعنی کی؟؟؟ قبل از اسلام و يا بعد از اسلام؟؟ قبلش که يه مدت هخامنشی بود و يه سرزمين بی انتها و بعد کم کم روم و فرهنگ رومی و ... بعد از اسلام هم که همه چی رفت زير سلطه قوم عرب و بعدش هم مغول و بعد هم کشورهای ديگه و ...( البته جا داره از انگليس به طور ويژه سپاسگزاری کنم!!!)  و آنقدر همه چيز رو تحريف کردند و آنقدر به ملت طاعون زده مصيبت کشيده توسری خور تلقين کردند که واقعا باور کردن که هيچی نيستن و نياز به يه راهنما!!! دارن تا حتی يادشون بده چه طوری نفس بکشن، چه طوری غدا بخورن، چه طوری لباس بپوشن!، چه طوری حرف بزنن و چی بگن، چه طوری بنويسن و چی بنويسن، چه طوری خونشونو گرم کنن، چه طوری خونشونو خنک کنن و ....چه طوری ببينن و دم نزنن، چه طوری بشنون ولی گوشاشونو بگيرن و چه طوری همه چيز رو بفروشن (از آدم و حرمت و عزت نفس گرفته تا خاک)...  

پس اون دوره ها هم زياد خبری نبوده... ولی يه چيزایی بوده که فقط مال ما بود. يه سنت هايی بوده که بی حکمت هم نبودن. ولی الان ديگه نيستن. مهم نيست که مال کدوم دوره و حکومت و ... بوده. مهم اينه که اين سنت ها و رسوم چه تأثيری تو زندگی امروز ما می تونه داشته باشه. حداقل می تونيم يه چيزايي رو جمع و جور کنيم و به اونايي که پشت سرمون دارن ميان نشون بديم تا بدونن به يه جايي تعلق دارن که می تونن اونقدر بهش مفتخر باشن که دنبال هر فرهنگی راه نيفتن. چيزايي که مستقل از زمان و سياست باشن و هميشه باقی بمونن... تقصير ماهاست که دوست نداريم به خودمون زحمت بديم و حتی اون تکه های شکسته رو جمع کنيم. بازم منتظريم يه راهنمای خيرخواه بياد و دست نوازش بر سر ما بکشه و هر کم و کسری ای که داريم تأمين کنه و بعدش هم زود بره که کسی نگه اينا از خودشون چيزی ندارن.!!!!!!!!؟

 

*********************************************

خلاصه ... بعد از اون بله ی بی درنگی که گفتم يه کم وجدان درد گرفتم. روز بعد و روزهای بعد داشتم دنبال چيزی می گشتم که مظهر یه ايرانی باشه. چيزی که بشه به همه نشون داد و بهش افتخار کرد. ولی چيزی پيدا نکردم! همه چی يه جورايی بوی غربت داشت. البته شايد موضوع يه فرسايش گريز ناپذير باشه ... مثل فرسايش سنگ ها در شرايط آب و هوايی مختلف! يه کم قضاوت مشکله ولی کاش فرسايشی در کار نبود...

در کشاکش اين اوضاع و احوال درام که داشتم دنبال يه چيزی برای جلسه بحث بعدی می گشتم که حرف اولم رو نقض کنه، Valentine’s Day  از راه رسيد.... علی رغم اين که از مدتها قبل زمزمه روز "سپندار مذگان " تمام اين شبکه رو گرفته بود، روز Valentine تو خيابونا جا واسه راه رفتن نبود. خوبه که رسانه ها تبليغ خاصی نمی کنن وگرنه چیییییی می شد!!!!!!!!!!!!!!!!

ديدن دسته های گل و هديه در دست مردم زياد جالب نبود... البته هنوزم بايد خدا رو شکر کنيم که شب کريسمس بابا نوئل تو خيابون نديديم ( من که نديدم ) خدايا شکر!!! ( البته شايد بابا نوئل منتظره به جای حاجی پيروز بياد... )

امروز 29 بهمن روز سپندار مذگان بود و من به همه!!! کسانی که تونستم ( بی مناسبت و با مناسبت) تبريک گفتم تا حداقل يه ذره وجدان درد بگيرن.

ما هنوزم چيزايی داريم که اگه يه ذره ترميمشون کنيم می شه بابتشون جشن گرفت و يه روز شاد داشت. ممکنه به شيکی مناسبت های ديگه نباشن و گرد کهنگی رو نشه به اين راحتی از روشون پاک کرد... ولی مال ما هستن و ما خودمون ايجادش می کنيم... ( بابا!!! فضانوردی که نيست... نوک سوزن تعهد و اصالت می خواد)

به نظر من بحث اون شب ما در مورد فرهنگ و هويت و ... سر و ته نداشت و نمی شد براش آغاز و پايان قائل شد. ولی داشتن اينا فقط يه خودباوری منطقی و بدون غرض و منصفانه می خواد که گاهی اوقات زود زود تو ذهن ما ايرانی ها گم می شه...

 

دوست عزيز موفق باشی!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 23:19  توسط سحر  | 

امشب شب تاسوعاست. يه بار ديگه رسيد... ياد شب تاسوعای سال 81 به­خير. اون روز اول خط بودم حالا رسيدم به آخرش... هنوز جرأت نمی­کنم برگردم و به عقب نگاه کنم می­ترسم چيزی نداشته باشم. اونوقت چيکار کنم!!!فردا هم مي­شه شب عاشورا. بازم يادش به­خير... شيما تو که اينارو يادت نرفته؟ نگو که نه!

اون روزا يکی شدن خيلی آسون بود ولی الان يادم نيست معنيش چي بود. ما بوديم , خدا بود, دشت خدا بود و صدای دعا...

شيما اون شب رو چکنويسامون نشسته بوديم؟ يادته؟ الان هم رو چنکنويسام نشسته­ام... ولی چکنويسام کاغذايي پر از فرمول­های درهم و برهم نيستن.. اين چکنويس خيلی فرق داره.. خيلی هم ارزش دارن... البته داشتن... چون از دست رفتن... الان فقط چکنويسن...ُدرهم و برهم اند ولی قشنگن... اون شب صدای نوحه اتاق رو پر کرده بود... الان هم پر کرده.. نساء رو يادت می­ياد؟ سنی بود ولی کم نمی­آورد...اون شب نم  نم بارون می­اومد.. الان هم داره می­ياد...

 

بزن باران که دين را دام کردند...

 

شيما يادته اون شب چقدر از دست اونی که نوحه و دعا می­خوندحرص خوردیم؟ الان هم از بيرون داره صدای اراجيف می­ياد...ای کاش اينا رو نمی­گفتن و می­شد رفت نشست تو جمعشون...

" برای از بين بردن يه حقيقت لازم نيست به اون حمله کنی... کافيه ازش بد دفاع کنی..."

فکر می­کنم داریم بد دفاع می­کنيم. ولی یه چیزی خیلی جالبه!!! با وجود این­که مدتهاست داريم بد دفاع می­کنيم و مدتهاست که آدما ديگه از اينکه نسبت به همه چيز کافر بشن، نمی ترسن و می­شن، هنوزم اين روزا حرمت دارن!!!ُشايد هم علتش همت اونایی است که تو این روزا از خودشون خالی می­شن و برای اینکه یه بار دیگه لذتش رو بچشن، هر سال این مراسمو برگزار می­کنن... به عده هم قیمه اش رو می­خورن و اونا هم به خاطر قیمه هميشه پایه هستن... ولی شايد هم "حقیقت" خيلی ! بزرگ بوده...

ولی اونایی که تو این روزا به اوج رسیدن رو تجربه می­کنن، احتمالاً گوشاشونو می­گيرن تا يه سری چرت و پرت­هارو نشنون..

 

شيما! صدای ماشينای جاده رو می­شنوی؟ ولی اگه چشماتو ببندی حتماً سوز باد بيابونو حس می­کنی!! بالای سرت رو هم نگاه کن... آسمون سفره اشو دوباره چيده، مثل هر شب... با آية الکرسی بهش نگاه کن... نگو که يادت رفته... من می­رم بيرون کنار حصار... تو نمی­آيی؟؟؟

 

" مرز در عقل و جنون باريک است کفر و ايمان چه به هم نزديکند... "
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 23:57  توسط سحر  |